داستان های تخیلی مرضیه و منصوره
داستانهایی که شخصیتهاش رو با اشخاص معرفی که دوستشون داریم میسازیم و اکثرا گروه 2PM توش هستن
Out Of Control I Need Somebody To Change My Life My Choice When 3 Girls Join 2PM
درباره وبلاگ


اگه یه روزی این وبلاگ فل فلی بشه و از صفحه ی روزگار پاک بشه میتونید داستانها رو توی وبلاگ "کره ای بانمک" بخونید، آدرسش توی منوی همین وبلاگ با نام "وبلاگ دیگه مون" هست.
آدرس بعدی برای مواقع فل فلی
iyagi3.mihanblog.com

مدیر وبلاگ : مرضیه و منصوره

لطفا توی نظرسنجی شرکت کنید
survey tools





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 14 اردیبهشت 1399







نوع مطلب :
برچسب ها : وویونگ، fanart، 2PM،
لینک های مرتبط :






نوع مطلب :
برچسب ها : GOT7، Mark، Jackson، JB،
لینک های مرتبط :







نوع مطلب :
برچسب ها : 2PM، Fanart، فن آرت،
لینک های مرتبط :

نسخه ی PDF داستان "خارج از کنترل" رو آماده کردیم، توی وبلاگ که میذاشتیمش برای چند قسمت آخر نقاشی نکشیده بودیم که توی این نسخه بهش اضافه کردیم. 
میتونید از لینک زیر دانلودش کنید. 





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : مینجون، جونهو، جونگیون، مارک، جکسون، Junbros، مارکسون،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 شهریور 1398

داخلی - ورودی خوابگاه - عصر
جونهو به طرف یرین میره، یرین درحالی که گریه میکنه مشتی بهش میزنه و میگه:
_ همش تقصیر توئه. آبروم رفت، اگه دروغ نگفته بودی اینطوری نمیشد.
جونهو با عصبانیت میگه:
_ حالا چرا اینقدر بزرگش میکنی؟! یه جواب آزمایش اشتباه شده دیگه.
یرین: اگه به مامانم زنگ بزنه چی؟!
جونهو: ایش، لی هیوری کجاس؟! بهش میگیم یه بار دیگه ازت آزمایش بگیره.
 
داخلی - خوابگاه دختران - اتاق هیوری - عصر
جونهو و یرین رو به روی هیوری ایستادن. یرین میگه:
_ به جون خودم جواب اشتباه شده.
هیوری آهی میکشه و میگه:
_ تا کی میخواید دروغ بگید؟! تا الان این همه بهتون اعتماد کردم ولی الان بیشتر از هر چیزی به این جوابی که آزمایشگاه برام فرستاده اطمینان دارم.
جونهو:  بعضی مواقع آزمایشگاه ها هم اشتباه میکنن.
هیوری: چطوری اینقدر مطمئنید؟ (با غضب) اگه اینقدر اصرار کنید همین الان به خانواده هاتون زنگ میزنم.
تا اسم خانواده رو میاره یرین سریع میگه:
_ خانم من تاحالا با هیچ پسری...
جونهو حرفش رو قطع میکنه و میگه:
_ یرین الان پریوده... چطور میتونه باردار باشه؟!
هیوری با تعجب به یرین نگاه میکنه و میگه:
_ واقعا؟!
یرین آهی میکشه و میگه:
_ بله.
هیوری کمی فکر میکنه و میگه:
_ اگه اینطوره، باشه. یه بار دیگه آزمایش میدی.

داخلی - مترو - عصر
مارک به سیاهی بیرون پنجره خیره شده، جکسون کنارش ایستاده و با سکوت بهش نگاه میکنه. مارک یهو به طرفش برمیگرده و میگه:
_ راستی به مامانت نگفتی که با منی؟!
جکسون با لبخندی میگه:
_ بهش گفتم با یه سری از بچه های مدرسه دارم کمپ میرم.
مارک لبخند کمرنگی میزنه و دوباره با سکوت به هم نگاه میکنن.

داخلی - ورودی خوابگاه - عصر
جونهو با انگشت ضربه ای به پیشونی یرین میزنه و میگه:
_ خودت حواست نیست؟! حتما من باید به هیوری میگفتم که وقت پریودته!
 یرین: خب چون الان نیستم.
جونهو با تعجب بهش نگاه میکنه، یرین مشتی به سینه ش میزنه و میگه:
_ هی داری به چی فکر میکنی؟! فقط زمانش چند روز اینور و اونور شده. من واقعا تا به حال با کسی نبودم.
جونهو لپهای یرین رو میکشه و میگه:
_ باشه فهمیدم.
یرین با غضب بهش نگاه میکنه و دستهاش رو کنار میزنه. 

خارجی - جنگل - شب
مارک و جکسون جلوی چادرشون زیر نور ماه نشستن و در حال خوردن کنسرو هستن. همین لحظه موبایل جکسون زنگ میخوره، تا اسم مارک رو روی صفحه نمایش میبینن، مارک میگه:
_ جواب نده.
جکسون: اینطوری که میفهمن با همیم.
مارک کمی فکر میکنه و میگه:
_ اصلا بذار بفهمن... همین که پیدامون نکنن کافیه.
جکسون با سر تأیید میکنه و موبایلش رو خاموش میکنه. مارک با سکوت به ماه خیره میشه. جکسون تنه ای بهش میزنه و میگه:
_ ماه از من خوشگلتره اینطوری بهش خیره شدی؟
مارک با غم میگه:
_ میترسم.
لبخند از روی لبهای جکسون محو میشه و دستهاش رو دور صورت مارک میگیره و میگه:
_ از چی میترسی؟ من باهاتم... با اینکه خودمم توش خوب نیستم ولی نترس با هم دیگه راضیشون میکنیم.
بغض مارک میترکه و در حالیکه گریه میکنه میگه:
_ اگه وقتی برگردم مامانم اینا بیشتر از این گیر بدن چی؟! نمیخوام برگردم.
جکسون بغلش میکنه و برای دلداری به پشتش میزنه، مارک میگه:
_ دیگه نمیدونم باید چیکار کنم. اون از مامان و بابا که جلومون رو میگیرن، اونم از مدرسه که مجازاتمون میکنه... عشق ما توی این دنیا جایی نداره.
جکسون با صدای بغض آلودی میگه:
_ کی گفته؟!... به خواسته ی کی؟! هان؟! این دنیا بره به درک، دنیای من و تو همینجاس بین خودمون.
همینطور که اشکهاشون جاریه به چشمهای هم نگاه میکنن، جکسون دستش رو پشت سر مارک میبره و میبو✿سش. اشکها رو از روی گونه مارک پاک میکنه و میگه:
_ این شورترین بو✿سه ای بود که ازت گرفتم.
همین لحظه مارک بلند میخنده. جکسون با اشتیاق به خنده ی مارک نگاه میکنه و میگه:
_ دلم برای صدای خنده ت یه ذره شده بود.

داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروونی - شب
جونگیون همینطور که موبایلش رو توی دستش بازی میده آهی میکشه و شروع میکنه به تایپ کردن پیامی برای مینجون [خیلی نگرانم جادوگر ازم میخواد برم دیدنش... نمیدونم باید چیکار کنم!] تا میخواد دکمه ی ارسال رو بزنه با خودش میگه "دیوونه شدم؟!... اگه اینو براش بفرستم حتما کنجکاو میشه جادوگر از کجا منو میشناسه. (دستهاشو لای موهاش میبره) اونوقت چی بهش بگم؟!" سریع نوشته ش رو پاک میکنه و چشمهاشو میبنده.

داخلی - چادر - شب
مارک و جکسون با حدود سی سانت فاصله کنار هم دراز کشیدن، جکسون یواشکی به مارک نگاهی میکنه و در حالیکه آب گلوش رو به سختی قورت میده با خودش میگه "اگه بغلش کنم خیلی ناجور میشه!!" چشمهاشو میبنده و سعی میکنه بخوابه. همین لحظه مارک نفس عمیقی میکشه و با انگشتش آروم انگشتهای جکسون رو نوازش میکنه. جکسون چشمهاشو باز میکنه و چند لحظه به چشمهای هم نگاه میکنن. مارک با لبخند کوچکی خودشو به جکسون نزدیکتر میکنه، جکسون به فاصله ی کمی که بینشون هست نگاه میکنه، دستش رو به طرف کمر مارک میبره و بغلش میکنه، همینطور که پیشونیش رو به پیشونی مارک چسبونده با صدای جذابی میگه:
_ خوابت نمیاد؟
مارک دلش میریزه، همینطور که با محبت بهش نگاه میکنه دستش رو به طرف صورت جکسون میبره و درحالیکه گونه ش رو نوازش میکنه، میگه:
_ فکر میکردم وقتی پیشت باشم راحتتر خوابم ببره ولی برعکسه.
جکسون: ولی از اونموقع که راه افتادیم من همش به این فکر میکردم که چطور پیشت بخوابم! مطمئن بودم قلبم نمیذاره راحت بخوابم.
مارک دستش رو روی قلب جکسون میذاره و میگه:
_  یعنی بخاطر من داره اینقدر تند میتپه؟
جکسون لبخند شیطنت آمیزی میزنه و میگه:
_ اول دلم میخواست فقط بغلت کنم ولی الان دلم میخواد... 
و بو✿سه ی با اشتیاق و طولانی از لبهای مارک میگیره. مارک همینطور که به چشمهای جکسون که برق خاصی توش هست نگاه میکنه، میگه: 
_ تو باعث میشی هر لحظه که باهاتم دلم بلرزه... نمیدونی الان چه زلزله ای توی دلم به پا شده!
جکسون که هنوز به لبهای مارک خیره شده، میخنده و درحالی که دستی به پشت سرش میکشه، میگه:
_ فکر کنم کار خوبی نکردم... (توی جاش میشینه) نظرت چیه بریم بیرون؟  
مارک هم میشینه و میگه:
_ الان همه جا تاریکه! وسط جنگل کجا بریم؟
جکسون: اتفاقا چون تاریکه قشنگتره! میخوام بهت یه چیزی نشون بدم.

خارجی - جنگل - شب
مارک و جکسون همینطور که توی جنگل راه میرن، جکسون کمی جلوتر رو نشون میده و میگه:
_ اونجا رو ببین.
وقتی مارک نگاه میکنه با کرمهای شب تابی روبه رو میشه که تقریبا تمام جنگل رو پر کردن. با حیرت میگه:
_ چقدر قشنگن...
 جکسون سرش رو روی شونه ی مارک میذاره و میگه:
_ میبینی؟ حتی وسط این جنگل تاریک هم میتونی نور پیدا کنی.
مارک دستش رو دور شونه ی جکسون میذاره و میگه: 
 _ هرچی میگذره دلم بیشتر میخوادت.  نمیدونم مامان و بابا چطور انتظار دارن بیخیالت بشم؟!
جکسون: عشق یعنی همین... هر چی جلوتر میری بیشتر میخوای، کنترل کردنش هم خیلی سخته. منم الان اصلا دلم نمیخواد برگردم. 
مارک: همه میگن لحظه ای که بره دیگه برنمیگرده، نمیخوام اون لحظه ها رو بدون تو بگذرونم. فقط ای کاش یه ذره درکمون میکردن.
جکسون: ولی بیا زود برگردیم خونه، تلاشمون رو بکنیم و منتظر اون روزی باشیم که مامان و بابات قبولمون کنن. باشه؟
مارک با سر تایید میکنه و میگه:
_ باشه.   
جکسون شیشه ای رو از توی کوله پشتیش درمیاره و چندتا کرم شب تاب میگیره. مارک به درون شیشه نگاه میکنه، لبهاشو برمیگردونه و میگه:
_ ایش... از نزدیک شبیه سوسکه.
جکسون میخنده و ظرف رو داخل کوله پشتیش میذاره.     

خارجی - حیاط مدرسه - صبح
جونگیون تا نیکون رو میبینه سریع به طرفش میره و به گوشه ی خلوطی میبرش. نیکون با تعجب میگه:
_ چی شده؟ بازم اومدن سراغت؟!
جونگیون سرش رو به علامت منفی تکون میده و میگه:
_ قضیه چیز دیگه ایه... چطور بگم...
نیکون: اَه... نصف جونم کردی. بگو دیگه.
جونگیون: جادوگر بهم پیام داده که برم پیشش.
نیکون: چی؟! جادوگر؟! 
جونگیون: میترسیدم تنها برم...
نیکون میون حرفش میگه:
_ دیوونه، نریا. از من درموردت سوالهای عجیب میپرسید.
جونگیون: اگه نرم شاید جور دیگه ای اذیتم کنه.
نیکون: اگه لوت بده چی؟
جونگیون: زندگیم همیشه همینجوری بوده... هر لحظه ممکنه یکی لوم بده... دیگه چه اهمیتی داره.
جونگیون میخواد بره که نیکون دستش رو میگیره و میگه:
_ وایستا منم باهات میام.
جونگیون آهی میکشه و میگه:
_ از خدامه که یکی باهام باشه ولی نمیخوام تو رو هم توی دردسر بندازم.

داخلی - مدرسه - راه پله زیرزمین - صبح
یک ربع میشه که مینجون روی پله ها منتظر جونگیون ایستاده. جونگیون همینطور که نزدیکتر میشه با خودش میگه "گفت همین جاها منتظرمه، ولی اینجا که کسی نیست!" همین لحظه پایین پله ها پسری رو میبینه که به دیوار تکیه داده. سریع پشت ستون پنهان میشه و سعی میکنه یواشکی نگاهش کنه. تا اینکه یهو چهره ی مینجون رو میبینه، با تعجب پشت ستون قایم میشه و با خودش میگه "دارم درست میبینم؟! مینجونه؟! ایش این اینجا چیکار میکنه؟!" همینطور داره فکر میکنه چرا مینجون اینجاس که با تعجب زیر لب میگه: 
_ نکنه جادوگر فرستاده ش! نکنه میخواد آبروم رو جلوی مینجون ببره!!!
 بازم گردنش رو دراز میکنه تا ببینه مینجون همونجاس یا نه که یهو مینجون میبینش و با لبخند به طرفش میاد. جونگیون که هول شده باز خودشو پشت ستون پنهان میکنه و با استرس توی فکره که مینجون چند ضربه به شونه ش میزنه و میگه:
_ پس چرا اینجا وایستادی؟ 
جونگیون: تو اینجا چیکار میکنی؟ جادوگر به تو هم پیام داده؟
مینجون با لبخندی میگه:
_ بیا بریم توی زیر زمین خودت میفهمی.
جونگیون با تردید نگاهش میکنه، مینجون دستش رو میگیره و به پایین پله ها میبرش.

داخلی - مدرسه - زیرزمین - صبح
جونگیون آروم از پله ها پایین میاد و با تعجب به دیوارهای کثیف و وسایل خاک گرفته نگاه میکنه و میگه:
_ تاحالا اینجا نیومده بودم... چه جای ترسناکیه!
مینجون با چشمهای پرشوری میگه:
_ ولی جون میده برای جادوگری.
جونگیون با تردید به مینجون نگاه میکنه و میگه:
_ نگو که تو جادوگر رو میشناسی!
مینجون کمی جلوتر میره و میگه:
_ اگه خودم جادوگر باشم چی؟
جونگیون: شوخی نکن.
مینجون دستهاشو میگیره و میگه:
_ فکر میکنم الان وقتش شده باشه که بهت رازم رو بگم.
جونگیون مات و مبهوت چند قدم به عقب میره و تمام چیزهایی که به جادوگر گفته بود رو به یاد میاره. درحالی که اشک توی چشمهاش حلقه زده، بزور دستش رو از توی دست مینجون بیرون میکشه و سریع به طرف در میره. مینجون جلوش رو میگیره، جونگیون میگه:
_ لطفا بذار برم.
مینجون وقتی اشکهای جونگیون رو میبینه، ضربه ای به پیشونی خودش میزنه و میگه:
_ چرا داری گریه میکنی؟
جونگیون با بغض میگه:
_ پس چیکار کنم؟! تو همه چیزو میدونی.
مینجون: اگه بخوای اینطوری گریه بکنی از اینکه بهت گفتم پشیمون میشم.
بغض جونگیون میترکه، روش رو برمیگردونه و میگه:
_ چطوری بهت نگاه کنم... همینطوریش هم سخت بود.
مینجون جلوش میایسته و اشکهاش رو پاک میکنه و میگه:
_ حالا مگه چی شده؟ اینطوری نکن.
به طرف صندلی میبرش و خودش هم کنارش میشینه و میگه:
_ یعنی نمیخواستی بهم بگی؟
 جونگیون: میترسیدم. از اینکه از دست بدمت میترسیدم.
سکوتی بینشون ایجاد میشه. جونگیون میگه:
_ خودت چرا نگفتی؟ خیلی فرصتش بود که بهم بگی.
مینجون نفس عمیقی میکشه و میگه:
_ منم میترسیدم از دست بدمت. نمیدونستم اگه بدونی من کیم چیکار میکنی.
جونگیون: من که همش از جادوگر تعریف میکردم، وضعیت تو خیلی فرق داشت من یه مجرمم.
مینجون میخنده و میگه:
_ من چیم فرق داره؟ اون همه سایتی که هک کردم جرم حساب میشه ها! اگه فقط مدرسه بفهمه اون همه خرابکاری کار من بوده، زندگیم تمومه. درست مثل خودت.

داخلی - چادر - صبح
جکسون که خوابه با صدای کوبیده شدن پای مارک به زمین بیدار میشه و با صحنه ی شلوار در آوردن مارک رو به رو میشه. با تعجب چشمهاشو میماله و من و من کنان میگه:
- داری چیکار میکنی؟!
مارک که شلوارش رو درآورده روی زمین پرت میکنه و با پا روش لگد میزنه و میگه:
_ یه چیزی توی شلوارم بود (یهو زیر پاش صدای چرق چرق میاد) فکر کنم کشتمش.
جکسون شلوار رو برمیداره و تکونش میده و از توش یه کرم شب تاب مرده بیرون میوفته. مارک نفس راحتی میکشه و میگه:
_ آخیش مُرده.
جکسون با تعجب و ناامیدی نگاهش میکنه و میگه:
_ کرم شب تاب من...
مارک که تازه فهمیده چیکار کرده با نگاهی متاسف نگاهش میکنه. 

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - صبح 
جونهو از خواب بیدار میشه و میبینه مینجون توی اتاق نیست. با خودش میگه "بازم رفته پیش جونگیون؟! نامرد دیشب هم اصلا ازم نپرسید قضیه ی یرین چی شد!" کمی فکر میکنه و یهو انگار که چیزی رو فهمیده باشه سریع از روی تخت پایین میاد و به طرف در میره.

داخلی - مدرسه - زیرزمین - صبح
 جونهو داره از پله ها پایین میاد ولی تا صدای صحبت کردن میشنوه یواشکی و آروم به راهش ادامه میده. وقتی متوجه صدای جونگیون و مینجون میشه با تعجب توی فکرش میگه " جونگیون اینجا چیکار میکنه؟" صدای جونگیون رو میشنوه که میگه:
_ پس باید خیلی مراقب باشی اگه کسی بفهمه برات خیلی بد میشه... اگه اخراج بشی یا بفرستنت کانون اصلاح و تربیت همه ی استعدادت حیف میشه.
مینجون: کانون اصلاح و تربیت، نه. زندان!
جونگیون: چرا؟
مینجون: من به سن قانونی رسیدم. 
جونهو که اینا رو شنیده با عصبانیت لبش رو میگزه و از زیرزمین بیرون میره.

✿چون این قسمت خیلی طولانی بود لطفا برای خوندن ادامه ی آخرین قسمت  به لینک ادامه ی مطلب برید



ادامه مطلب


نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : مینجون، جونهو، مارک، جکسون، جونگیون، یرین،
لینک های مرتبط :

دوستانی که داستان "خارج از کنترل" رو میخونن لطفا توی نظرسنجی شرکت کنید

ممنون


web surveys





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : مینجون، جونهو، مارک، جکسون، جینیونگ، جونگیون، یرین،
لینک های مرتبط :

داخلی - منزل توآن - عصر

مارک با سر و صورت زخمی یواشکی وارد میشه و میخواد سریع به طرف دستشویی بره که یهو جونگهوا که دیده اش با هول میگه:

_ چه بلایی سرت اومده؟!

مارک آروم میگه:

_ هیچی نشده.

جونگهوا جعبه ی کمکهای اولیه رو میاره و شروع میکنه زخمهای روی صورت مارک رو تمیز کردن، با ناراحتی میگه:

_ بچه های مدرسه اینطوریت کردن؟!

مارک: ایهیم.

جونگهوا: ایش، بچه های این دوره زمونه چرا اینقدر احمق شدن! 


داخلی - منزل وانگ - اتاق جکسون - شب

جکسون روی بینیش چسب زخم زده و همینطور توی فکره و به اتفاقی که افتاده فکر میکنه. 


برش به عصر امروز

خارجی  - کوچه - عصر

چند تا پسر هم مدرسه ایشون شروع میکنن به کتک زدن مارک و جکسون. هردو سعی میکنن باهاشون مبارزه کنن ولی چون تعدادشون زیاده نمیتونن. چهارتا پسر میریزن سر مارک و هی بهش لگد میزنن. جکسون باعصبانیت از روی زمین بلند میشه و میخواد به طرفشون بره که پسر دیگری مشت محکمی به صورتش میزنه. جکسون یقه ی پسر رو میگیره ولی دو نفر از پشت دستهاشو میگیرن و نگهش میدارن و دونفر دیگه هم مشت و لگد بارونش میکنن و بعد از کمی مارک و جکسون رو کنار هم میشونن و همینطور که بلند بلند میخندن ازشون عکس میندازن و پا به فرار میذارن. مارک با ناراحتی دستی به صورت زخمی جکسون میکشه و میگه:

_ نامردا چه بلایی سرت آوردن!

جکسون با محبت به سر تا پای مارک نگاهی میکنه و در حالی که خون گوشه ی لب مارک رو پاک میکنه، میگه:

_ نامردها ببین چه بلایی سر صورت خوشگل تو آوردن!

لبخند کوچیکی روی لبهای مارک میشینه، جکسون تا لبخندش رو میبینه با شیطنت میگه:

_ حتی با این زخمها هم خوشگلی.

مارک از خنده میترکه و جکسون سرش رو به دیوار تکیه میده و با آرامش به لبخندش خیره میشه.            


برش به حال

داخلی - منزل وانگ - اتاق جکسون - شب

جکسون میخواد به طرف در بره که یهو نامجو در رو باز میکنه و میگه:

_ هنوز نخوابیدی؟! 

جکسون: میشه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟!

نامجو وارد اتاق میشه و میگه:

_ چی شده؟!

جکسون: نمیشه شما با مادر و پدر مارک صحبت کنید؟ خیلی به مارک سخت میگذره.

نامجو: آخه... اگه ما در این مورد بهشون چیزی بگیم فکر میکنن بخاطر تو داریم اینکارو میکنیم. ممکنه اوضاع بدتر هم بشه.

جکسون با ناراحتی نگاهش میکنه. نامجو میگه:

_ نگران نباش اونا هم یه روزی هویت پسرشون قبول میکنن. (وقتی نگاه امیدوار جکسون رو میبینه ادامه میده) البته امیدوارم قبول کنن.


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب

مینجون و جونهو با هم تنها هستن، مینجون میگه:

_ پس یعنی هیوری فکر میکنه اون شب که رفتید دریا با هم خوابیدید؟!

جونهو: ایهیم گیر داده و الان هم میخواد از یرین آزمایش بگیره... برای همینه هی صدامون میکنه بریم اتاقش.

مینجون میخنده و میگه:

_ منو ببین فکر کردم با معلم میپری.

جونهو با خنده ضربه ای به شونه ش میزنه. مینجون میگه:

_ دیوونه خب چرا رابطه ت رو با یرین واقعنی نمیکنی؟! گفتی که یرین هم خوشش میاد،حداقل یه کاری میکردین و اینا بهتون شک میکردن، اینطوری خیلی ظلمه.

جونهو: مگه فقط باید یرین خوشش بیاد، من چی؟!

مینجون با تأسف سرش رو تکون میده و میگه:

_ همش تقصیر رو گردن دخترا میندازی که طرفت نمیان ولی خودت از همه سخت پسندتری.


خارجی - حیاط مدرسه - صبح

جونهو و مینجون، مارک رو که تازه وارد مدرسه شده میبینن و براش دست تکون میدن. مارک به طرفشون میره. جونهو تا صورت زخمیش رو میبینه میگه:

_ چرا اینطوری شدی؟

مارک آهی میکشه و میگه:

_ دیروز برگشتنی خونه چندتا از بچه های مدرسه ریختن سرمون.

مینجون: جکسون هم باهات بود؟ اونم اینطوری زخمی شده؟

مارک با سر تایید میکنه. جونهو میگه:

_ سال چندمی بودن؟

مارک: پسرای تیم کاراته بودن.


داخلی - مدرسه - کلاس درس دو - صبح

مینجون وارد کلاس میشه و به طرف میز جونگیون میره. جونگیون با تعجب نگاهش میکنه و میگه:

_ حالت بهتر شده؟!

مینجون: از این بهتر نمیشه. راستی امروز میتونیم بریم کارگاه رباتیک.

جونگیون: چطوری؟

مینجون: یه عضو جدید جایگزین تکیون شده.

جونگیون با خوشحالی نگاهش میکنه. جونهو همینطور که به نگاه اون دو خیره شده با خودش میگه "اون خیلی جونگیون رو دوست داره! لعنتی"


داخلی - مدرسه - راهرو - بعد از ظهر

جکسون داره زمین راهرو رو تی میکشه که یهو جینیونگ به طرفش میدوئه و میگه:

_ اون کثافتها عکستون رو توی سایت گذاشتن.

جکسون ناراحتیش رو پنهان میکنه و میگه:

_ ولش کن...

جینیونگ: ایندفعه رو بیخیالشون نمیشم. اول کتک میزنن و بعد اینطوری مسخره ی مردمتون میکنن؟ مدرسه که کاری نمیکنه، الان میرم...

جکسون میون حرفش میگه:

_ اگه کاری کنی فقط به ضرر خودمون میشه، هر سه تامون اخراج میشیم.

جینیونگ با عصبانیت لبش رو میگزه و میگه:

_ هرچی خودتون بخواید... مارک هم مثل تو همینو گفت، نمیدونم چرا باهاشون کنار میاید!


داخلی - مدرسه - کارگاه - بعد از ظهر

مینجون و جونگیون کنار هم سر میز نشستن و منتظر عضو جدیدن. جونگیون میگه:

_ چرا جواب پیامهامو نمیدادی؟

مینجون: خودت که دیدی چقدر حالم بد بود، چشمهام از تب میسوخت حتی نمیتونستم بخونمشون.

مارک در میزنه و وارد اتاق میشه. جونگیون با تعجب میگه:

_ تو عضو جدیدی؟

مارک با سر تایید میکنه و میگه:

_ توی تیم تئاتر باید یا من میموندم یا جکسون، ترجیح دادم من بیام بیرون. هیچ تیم دیگه ای راضی نشد برم پیششون. ولی صبح مینجون گفت که میتونم بیام توی تیم شما، اینطوری تیم شما هم کنسل نمیشه. 

مینجون برای دلداری چند ضربه به شونه ی مارک میزنه و میگه:

_ اگه از کارهای مکانیکی خوشت نمیاد میتونی... کاری نکنی. تکیون هم همینطوری بود.

مارک: اتفاقا بدم نمیاد.


خارجی - خیابان - عصر

جکسون بیرون مدرسه منتظر ایستاده، مارک باهاش تماس میگیره و میگه:

_ امروز منتظرم نباش، بابام میاد دنبالم.

جکسون: چرا؟!

مارک: نمیخوان بچه ها دوباره اذیتم کنن. 

جکسون: یعنی فردا هم میان دنبالت؟!

مارک: نمیدونم، فقط تا نیومده برو، ممکنه بفهمه بعد از مدرسه با هم بیرون میرفتیم.

جکسون همینطور که شروع میکنه به راه رفتن با صدای غمگینی میگه:

_ همینکه امروز از دور دیدمت، خودش کلیه... نگران نباش.   


داخلی - مدرسه - زیرزمین - ظهر

جونهو و مینجون روی صندلی و میزهای انبار شده نشستن و در حال جستجو توی فایلهای موبایل پسرای تیم کاراته که مینجون هک کرده هستن، مینجون میگه:

_ ایش، این یکی چیز خاصی نداره که بخوایم باهاش ضایعش کنیم.

جونهو که غرق  جستجو کردنه یهو میگه:

_ از این بهتر نمیشه... هی بیا اینجا اینو ببین.

مینجون بهش نگاه میکنه و میگه:

_ چیه مگه؟! پیامهای دوست دخترشه دیگه.

جونهو: خنگه فکر نمیکنی شماره ش رو یه جایی دیدی؟!

مینجون شونه هاش رو بالا میندازه. جونهو پیامهای پسر دیگه ای از تیم کاراته رو میاره و میگه:

_ ایناهاش، این دو تا با یه دختر دارن قرار میذارن.

مینجون ضربه ای به پشت جونهو میزنه و میگه:

_ ایول این دعوا راه نمیندازه، جنگ به پا میکنه.

  

داخلی - مدرسه - سالن تئاتر - بعد از ظهر

هر کسی مشغول کاریه، چانسونگ میگه:

_ هی بچه ها ببینید توی گروه کاراته چه جنگی به پا شده... اگه اخراج موقت نشن، تیمشون صد در صد کنسله.

جکسون و جینیونگ با تعجب به ویدیویی از دعوای بین تیم کاراته که توسط جادوگر پست شده نگاه میکنن، جینیونگ آروم به جکسون، میگه:

_ فکر کنم جادوگر هم طرفدار شماس.

جکسون: برو بابا، از کجا میخواد بدونه.

جینیونگ: ناسلامتی جادوگره ها.


داخلی - راهروی مدرسه - صبح

جینیونگ تا مارک رو میبینه، میگه:

_ هی چرا از دیروز جواب تلفنهامو نمیدی؟!

مارک با ناراحتی میگه:

_ مشاور گفته بهتره یه چند وقت حتی تلفنی هم با جکسون صحبت نکنم... مامانم اینا هم موبایل رو کلا ازم گرفتن.

جینیونگ: ای بابا، نگران نباش موبایل من که هست.

مارک با لبخند کمرنگی میگه:

_ توی زنگهای تفریح هم که باید خدمات مدرسه انجام بدیم، فکر نمیکنم وقتی بمونه که بخوایم با هم حرف بزنیم.

جکسون که چند قدم عقبتر ازشون ایستاده و حرفهاشون رو شنیده به جینیونگ پیام میفرسته [بهش بگو اشکال نداره، فقط برای یه مدته، میتونیم تحملش کنیم]  


خارجی - حیاط مدرسه - صبح

جونهو کنار مینجون و جونگیون نشسته، یرین که داره رد میشه تا میبینشون به طرفشون میاد و کنار جونهو میشینه، جونهو میگه:

_ چه خبر از لی هیوری؟! آزمایش دادی؟!

یرین: آره. تا آخر هفته جوابش آماده میشه.

جونهو: پس از هفته ی بعد شر هیوری از سرمون کم میشه.

یرین با سر تأیید میکنه ولی وقتی جونگیون و مینجون رو شاد و خرم با هم میبینه، کمی آرومتر میگه:

_ به مینجون گفتی؟!

جونهو دستش رو میگیره و از اون دو دور میشن. یرین دست به سینه میشه و میگه:

_ نگفتی!!!

جونهو آهی میکشه و میگه:

_ نمیدونم چطوری بهش بگم.

یرین: یعنی چی؟! اونهمه زحمت کشیدیم که بفهمیم. اگه نمیخواستی بگی پس چرا اینهمه خودمون رو به دردسر انداختیم.

جونهو: دست خودم نیست، میترسم بعد از فهمیدنش مینجون ضربه ی بدی بخوره... اصلا شایدم این رابطه صدمه ای بهش نزنه.

یرین دستش رو میندازه روی شونه ی جونهو و میگه:

_ باشه، تو مینجون رو بهتر میشناسی.


داخلی - منزل توآن - اتاق مارک - نزدیک عصر

مارک که تازه از مدرسه اومده سریع لباسش رو عوض میکنه و چند دست لباس و وسایلش رو توی ساک ورزشی میذاره.


داخلی - منزل توآن - نزدیک عصر

مارک داره با ساک ورزشی به طرف در میره که جونگهوا میگه:

_ کجا میری؟!

مارک: خیلی وقته ورزش نکردم، میرم باشگاه شاید یه ذره از استرس امتحانام کم بشه.

جونگهوا: ایهیم، برو.

مارک: تنها برم؟!

جونگهوا: میبینی که کار دارم، مهمون داریم... تازه احتمال اینکه این اطراف بچه های مدرسه رو ببینی کمه.

مارک با سر تأیید میکنه و از خونه بیرون میره.


داخلی - تلفن عمومی - نزدیک عصر

مارک با جکسون تماس گرفته، جکسون جواب میده:

_ بله بفرمایید؟!

مارک: سلام.

جکسون تا صدای مارک رو میشنوه میگه:

_ مارک؟! چی شده؟ از کجا زنگ میزنی؟!

مارک: تلفن عمومیه سر خیابونتون.


داخلی - منزل وانگ - اتاق جکسون - نزدیک عصر

جکسون سریع از پنجره بیرون رو نگاه میکنه و میگه:

_ اینجا چیکار میکنی؟! صبر کن الان میام پایین.

مارک: یه لحظه وایستا.

جکسون: چرا؟!

مارک: ساک و وسایلت رو هم بیار.


خارجی - خیابان - نزدیک عصر

جکسون با کیف و وسایل کمپ به طرف مارک میاد و میگه:

_ قراره بریم مسافرت؟!

مارک: بیا باهم فرار کنیم.


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر

جونهو در حین درس تمرین کردن با مینجون خوابش برده، یهو موبایلش زنگ میخوره، همینطور که خوابآلوده جواب میده: 

_ چیه؟!

یرین از پشت تلفن با گریه میگه:

_ جونهو بد بخت شدم... 

جونهو: مگه چی شده؟!

یرین: نمیدونم چرا جوابش مثبته؟!!

جونهو یهو خواب از سرش میپره و با تعجب میگه:

_ چی؟!! 

یرین با ناراحتی میگه:

_ حالا چیکار کنم؟!!

جونهو: کجایی؟!

یرین: ورودی خوابگاه.

جونهو به سرعت نور میپره و از اتاق بیرون میره. مینجون هم فقط به رفتنش نگاه میکنه.


داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیرشیروونی - عصر

جونگیون در حال لباس عوض کردنه که یهو از طرف جادوگر براش پیام میاد [بیا فردا همدیگه رو ببینیم]     


پایان قسمت بیست و چهارم





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : مینجون، جونهو، مارک، جکسون، یرین، جونگیون، جینیونگ،
لینک های مرتبط :

داخلی - اتاق هتل - شب

جونهو و یرین گرمیهاشون رو پاک کردن، جونهو به مینجون پیام میده [ما میخوایم برگردیم خوابگاه، میتونی درو برامون باز کنی؟] بعد از کمی یرین از توالت بیرون میاد و میگه :

_ من حاضرم میتونیم راه بیوفتیم.

جونهو که منتظر جواب مینجونه اصلا متوجه یرین نمیشه، یرین جلو میاد و میگه:

_ هی، نمیخوای راه بیوفتی؟

جونهو: هنوز مینجون جواب نداده.

و با مینجون تماس میگیره اما بازم مینجون جواب نمیده، با ناراحتی میگه:

_ ایش، نباید دیر میکردیم... حتما خوابیده.

یرین: آه... چطوری برگردیم خوابگاه؟!

جونهو: چاره ای نداریم باید توی هتل بمونیم و وقتی ورودی باز شد برگردیم، به مینجون میگم غیبتمون رو توی سایت درست کنه، بعد صبح زود میریم... معمولا سحر کسی نمیفهمه. اصلا شاید تا صبح مینجون پیامم رو دید! 

یرین با سر تایید میکنه. بعد از کمی جونهو که توی فکره هی به موبایلش نگاه میکنه، چیزی رو تایپ میکنه و هی پاکش میکنه، با خودش میگه "باید به مینجون زودتر بگم جونگیون چه دختریه... نه... اینطوری نمیشه، باید رو در رو بهش بگم" با خستگی خودشو روی تخت میندازه و میگه:

_ ایندفعه من روی تخت میخوابم.

یرین به طرفش میاد و در حالی که کنارش دراز میکشه میگه:

_ دوتایی میخوابیم.

جونهو با تعجب بهش نگاه میکنه و با خودش میگه "چی ازم میخواد؟!" یرین با اضطراب میگه:

_ نکنه اون آدم بدها دنبالمون اومده باشن؟! میترسم.

جونهو کمی از یرین فاصله میگیره و با خودش میگه "داره خودشو برام لوس میکنه؟!" درحالی که روش رو ازش برمیگردونه میگه:

_ اگه اومده بودن من میفهمیدم. 


 داخلی - اتاق هتل - نزدیک سحر

جونهو و یرین کنار هم خوابن. جونهو از خواب بیدار میشه و موبایلش رو چک میکنه. میچرخه و روش رو به طرف یرین برمیگردونه و یهو با چهره ی ترسناک یرین که یه چاقو توی سرشه و انگار به قتل رسیده رو به رو میشه. جیغی میکشه و ازش دور میشه، چراغ رو روشن میکنه و یواش به یرین نزدیک میشه، فقط کمی باهاش فاصله داره که یهو یرین بلند میشه و میترسونش. جونهو که زهره ترک شده با عصبانیت مشتی روی میز میکوبونه، فحشی میده و میگه:

_ لعنتی، چرا اینقدر خوب گریم میکنی؟!

یرین همینطور به چهره ی ترسیده ی جونهو میخنده و از شدت خنده روی زمین ولو میشه.  


داخلی - ورودی خوابگاه - سحر

جونهو و یرین توی اولین ساعات مجاز شدن ورود و خروج خوابگاه، وارد میشن تا میخوان از هم جدا بشن یهو هیوری میگه:

_ لی جونهو و بک یرین، تا الان کجا بودید؟!

هر دو با تعجب و ترس به هیوری نگاه میکنن تا جونهو میخواد چیزی بگه. هیوری میگه:

_ نمیخواد چیزی بگید خودم میدونم توی هتل بودید... چون اونجا دیدمتون... آخه چرا شما دوتا باید همچین کاری بکنید؟! 

یرین سریع میگه:

_ خانم لی، سوء تفاهم شده... من رفتم اونجا که دوستم که از آمریکا اومده رو ببینم.

هیوری: با جونهو؟! احیانا اونم دوستشونه؟!

جونهو: نه بابا، فقط چون یرین خوب سئول رو نمیشناسه منم همراهش رفتم.

هیوری: اونوقت تاصبح داشتید دوست ایشون رو ملاقات میکردید؟!!

یرین: خب نه، راستش وقتی میخواستیم برگردیم توی آسانسور گیر افتادیم... چون شب بود دیر اومدن نجاتمون دادن.

هیوری: خب خیلی خوبه الان زنگ میزنم هتل ببینم بعد از من کسی اونجا گیر کرده بوده یا نه!... چطوره؟!

جونهو با غضب به یرین نگاه میکنه، یهو میگه:

_ ایش خب چرا دروغ میگی؟! راستش... (من و من میکنه) برای شخصیتهای تئاترمون باید یه چیزایی رو تجربه میکردیم.

چشمهای هیوری گرد میشه، جونهو سریع میگه:

_ نه، اونی که شما فکر میکنید نیست.

یرین: تو که داری بدترش میکنی.

هیوری آهی میکشه و میگه:

_ دنبالم بیاید.


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - صبح

مینجون که تازه از خواب بیدار شده، وقتی میبینه جونهو توی اتاق نیست، سریع موبایلش رو برمیداره و میخواد بهش زنگ بزنه که تماسهای از دست رفته و پیامهای جونهو رو میبینه. با نگرانی سریع باهاشون تماس میگیره ولی موبایلهای جونهو و یرین خاموشن.


داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - صبح

هیوری رو به روی جونهو و یرین میشینه و میگه:

_ تقصیر خودمه نباید شما رو توی اتوبوس تنها میذاشتم.

جونهو با تعجب میگه:

_ چی؟!

هیوری: همه چیز از اونشب شروع شد، درسته؟            

یرین: خانم به خدا...

هیوری حرفش رو قطع میکنه و میگه:

_ خدا رو شکر از کاندوم استفاده کردید... 

یرین سریع میگه:

_ خانم رابطه ی ما اینطوری که فکر میکنید نیست.

جونهو یادش میاد که هیوری بسته ی کاندومی رو از حیاط اردوگاه پیدا کرد بود، همینطوری توی فکره که هیوری میگه:   

_ نگران نباشید، به کسی چیزی نمیگم ولی به شرطی که قول بدید دیگه تکرارش نکنید.

جونهو: واقعا به کسی چیزی نمیگید؟! حتی خانواده هامون؟!

یرین با تعجب نگاهش میکنه. هیوری میگه:

_ تا حالا دیدی قولی بدم و زیرش بزنم؟!

جونهو سرش رو به علامت منفی تکون میده، یرین میگه:

_ هی جونهو، چیکار داری میکنی؟... بهش بگو که ما کاری نکردیم.

هیوری دستش رو میذاره روی دست یرین و میگه:

_ عزیزم میتونی بهم اعتماد کنی... منم دلم میخواد به شما اعتماد کنم.

جونهو نفس عمیقی میکشه و میگه:

_ بهتون قول میدیم که دیگه تکرارش نکنیم.

یرین با عصبانیت ضربه ای به پای جونهو میزنه، هیوری میگه:

_ غیبت دیشبتون رو وارد نمیکنم. میدونید که این کار چقدر برام مسئولیت داره، پس ناامیدم نکنید.

هیوری از اتاق بیرون میره. یرین سریع میگه:

_چرا راستش رو نگفتی؟! چرا گذاشتی همچین فکری درموردمون بکنه؟!

 جونهو آروم میگه:

_ پس میخواستی بگم چیکار کردیم؟ بگم که جونگیون کیه و چیه؟!

یرین: اگه به خانواده هامون بگه چی؟!!

جونهو: نگران نباش، خانم لی همیشه حامی بچه هاس.


خارجی - خیابان - صبح

جکسون کنار در مدرسه ایستاده و منتظره مارکه، مارک از ماشین پیاده میشه و از جینهی خداحافظی میکنه. جکسون بهش نگاه میکنه و میخواد به طرفش بره که مارک یواشکی علامت میده "نیا" و مستقیم وارد مدرسه میشه. جکسون که میبینه جینهی هنوز داره نگاهشون میکنه از همون دور بهش ادای احترام میکنه و وارد مدرسه میشه.


داخلی - راهروی مدرسه - صبح

مینجون به طرف جونهو میدوئه و میگه:

_ لی هیوری چی گفت؟!

جونهو مشت و لگدی میزنه ش و میگه:

_ کثافت چرا دیشب جوابم و ندادی؟!

مینجون: موبایلم رو حالت بی صدا بود. (جونهو رو بغل میکنه) ببخشید.

یرین از هم جداشون میکنه و میگه:

_ فقط آبروی منو بردید.

مینجون با تعجب میگه:

_ مگه چی شده؟!

جونهو دستش رو روی شونه ی مینجون میندازه و درحالی که از یرین دور میشن میگه:

_ چیزی نشده، بیخیال.

یرین هم بلند میگه:

_ نامرد، باید مسئولیتم رو قبول کنی.

مینجون رو به جونهو میگه:

_ چیکار کردید؟!... میخواستم بهت بگم که لب دریا نرو خیلی رومانتیکه.

جونهو: هنوز حالت خوب بنظر نمیاد.

مینجون: چیزی نیست خوب میشم.


داخلی - مدرسه - کلاس دوم - صبح

تا جونهو و مینجون وارد کلاس میشن جونگیون به طرفشون میاد و میگه:

_ مینجون حالت خوبه؟! دیشب جواب پیامهامو ندادی؟! خیلی نگران بودم.

جونهو با تعجب به مینجون نگاه میکنه، مینجون که میخواد ضایع نشه میگه:

_ زود خوابیده بودم.

همینطور که با هم به طرف میزهاشون میرن، جونهو به جونگیون نگاهی میکنه و با خودش میگه "چطوری به مینجون بگم که با چه جور آدمی داره قرار میذاره؟!!!" مینجون هم همینطور که به جونگیون نگاه میکنه با خودش میگه "باید فکرهامو روهم بذارم... باید تصمیمم رو بگیرم"


خارجی - حیاط مدرسه - ظهر  

مارک داره از کنار بوفه رد میشه که یهو جکسون رو میبینه و بهش لبخند میزنه. جکسون چشمکی بهش میزنه. مارک همینطور که لبخند روی لبشه از بوفه دور میشه. یهو پسری که کنار یه گروه نشسته رو به جکسون با طعنه میگه:

_ شما مردونگیتون کار هم میکنه؟!

بقیه ی پسرا بلند بهش میخندن. یکی از پسرها میگه:

_ اوغ چقدر چندشن، تصور کنید!

جینیونگ که تا این لحظه با عصبانیت بهشون نگاه میکرد، بلند میشه و میگه:

_ با اون دهن کثیفت درموردش حرف نزن.

پسر: کثیف خودت و اون دوستاتید.

جینیونگ جلو میره و یقه ی پسر رو میگیره تا میخواد چیزی بگه جکسون دستش رو میگیره و میگه:

_ بیخیال بیا بریم.

 و جینیونگ رو میکشه و با خود میبره. 


داخلی - مدرسه - اتاق دبیران - بعد از ظهر

هیوری کنار میز جیساب نشسته، آروم میگه:

_ لطفا بخاطر منم که شده این یه بار رو غیبت لی جونهو رو وارد نکن.

جیساب با بی میلی میگه:

_ باشه... کجا بوده؟!

هیوری: با یکی از دخترا بوده، ولی الان قول دادن که دیگه تکرارش نکنن.

جیساب: دوباره؟!... ایش این بچه های احمق... حوصله ی باردار شدن یکی دیگه رو ندارم.

هیوری: نترس این نمیشه. جلوگیری کردن، میدونی... قضیه ی کاندوم توی اردوگاه به اینا ربط داره.

جیساب: خودشون اعتراف کردن که مال اونا بوده؟!

هیوری: خب نه، ولی انکارش هم نکردن.

جیساب با چهره ای ضایع شده میگه:

_ آخه ... اونی که پیدا کردی، مال من بود.

هیوری با تعجب میگه:

_ چی؟! مال تو بود؟! با کی...

هیوری حرفش رو نیمه رها میکنه و با نا امیدی به جیساب نگاه میکنه. جیساب میگه:

_ ای بابا، من نامزدم رو یواشکی آورده بودم.

 هیوری: پس چرا زودتر نگفتی؟! (کمی فکر میکنه) یعنی یرین و جونهو...

جیساب: شاید استفاده نکرده باشن ولی ترسیدن بهت بگن دعواشون کنی.

هیوری با چهر ه ای در هم سرش رو میگیره و به طرف میز خودش میره.


داخلی - کافی شاپ - عصر

مارک و جکسون سر میزی نشستن. جکسون میگه:

_ اینطوری خیلی کم وقت داریم (آهی میکشه) ای کاش زودتر تابستون بیاد.

مارک سرش رو پایین میندازه و میگه:

_ راستش مامان و بابام ازم خواستن برم پیش مشاور، بهشون قول دادم که با تو قرار نذارم.

همین لحظه قهوه میپره توی گلوی جکسون و به سرفه می افته، مارک میگه:

_ نترس، من میخوام یواشکی با هم قرار بذاریم اما وانمود کنم که باهات نیستم.

جکسون گلوش رو صاف میکنه با محبت دست مارک رو میگیره و میگه:

_ خیلی بهت سخت میگذره؟!

مارک لبخند تلخی میزنه.


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر

جونهو عزمش رو جزم کرده که به مینجون درباره ی جونگیون بگه، جلو میره و کنارش میشینه اما تا میخواد بحث رو باز کنه یهو هیوری باهاش تماس میگیره و مجبور میشه بره. مینجون از فرصت استفاده میکنه و با اسم جادوگر به جونگیون پیام میده [به سوالام جواب بده، تو توی باند چیکاره بودی و چرا ازشون فرار میکنی؟!] جونگیون جواب میده [اتفاقا منم ازت سوال دارم، تو برای چی کمکم کردی؟! از کجا درمورد من میدونستی؟] مینجون مینویسه [فقط به خاطر اینکه میدونستم نیکون به آدم بدی کمک نمیکنه، حالا تو بگو.] جونگیون جواب میده [ خب... من تظاهر میکردم که با مردهای متأهلی که سر و گوششون میجنبید قرار میذارم و با تهدید اینکه همسراشون رو از رابطه هاشون باخبر میکنیم ازشون باج میگرفتیم... ولی بعد از چند وقت فهمیدم که دارن ازم سوءاستفاده میکنن و باهام  بسته های مواد جا به جا میکنن، منم سهمم رو برداشتم و فرار کردم... دیگه نمیخواستم کارای کثیفتری مثل اونو انجام بدم.] مینجون مینویسه [یعنی دیگه نمیخوای به اون کار ادامه بدی؟!] جونگیون جواب میده [همون موقع هم بزور اونکارو انجام میدادم، راستی نکنه برای نگه داشتن رازم ازم سهم میخوای؟!] مینجون چند بار پشت سر هم پیامها رو میخونه، دستی به سرش میکشه و برای چند دقیقه فقط توی فکر فرو میره. دوباره از طرف جونگیون برای جادوگر پیام میاد [تو همیشه توی مدرسه کارهای خوب میکنی، بعید میدونم بخوای لوم بدی یا اذیتم کنی... پس چرا این سوالها رو میپرسی؟!] بعد از خوندن پیام مینجون لپ تاپش رو میبنده و همینطور که میخنده روی کاناپه دراز میکشه. 


داخلی - خوابگاه دختران - اتاق هیوری - عصر

  جونهو تا وارد اتاق میشه و یرین رو میبینه آروم بهش میگه: 

_ چه خرابکاری کردی دوباره؟! 

هیوری با لحن جدی میگه:

_ میخوام که بهم راستشو بگین، فهمیدم اونی که من پیدا کرده بودم مال شما نبوده، شما واقعا از وسایل جلوگیری استفاده کردید؟!

یرین آهی میکشه، جونهو میگه:

_ معلومه که استفاده کردیم.

هیوری با شک بهشون نگاه میکنه و میگه:

_ بازم نمیتونم همینطوری بیخیالش بشم، (رو به یرین) تو باید آزمایش بدی. 

 

خارجی  - کوچه - عصر

مارک و جکسون توی کوچه ی خلوتی راه میرن. مارک میگه:

_ دستام درد گرفته اینقدر امروز پنجره های مدرسه رو پاک کردم.

جکسون: نامردا کار سخته رو به تو دادن، ای کاش میتونستم بیام کمکت.

جکسون پشت مارک میره و شروع میکنه به ماساژ دادن شونه هاش، همین لحظه مارک توی بغلش لم میده. جکسون با تعجب میگه:

_ هی...

مارک دستهای جکسون رو دور شونه هاش حلقه میکنه، بوسه ای روش میذاره و میگه:

_ گرفتن این دستها بهترین چیز دنیاس.

جکسون محکمتر مارک رو بغل میکنه، همین لحظه لگدی به پشت کمر جکسون میخوره و با هم به روی زمین پرت میشن و چندتا پسر از مدرسه شون شروع میکنن به کتک زدنشون. 

پایان قسمت بیست و سوم





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : مینجون، جونهو، یرین، جونگیون، مارک، جکسون، جینیونگ،
لینک های مرتبط :

خارجی - حیاط مدرسه - صبح

مارک تا وارد مدرسه میشه بیشتر دانش آموزها نگاهش میکنن و با دست نشونش میدن و با هم پچ پچ میکنن. مارک که معذب شده سرش رو پایین میندازه و سریع به طرف ساختمان مدرسه میره.


داخلی - مدرسه - کلاس یک - صبح

جکسون سر جاش نشسته و سعی میکنه نگاه های عجیب و غریب دانش آموزها رو نادیده بگیره، پس خودشو مشغول کتاب خوندن کرده. آیون جلوش میشینه و با آرنج به پهلوی جیمین که کنارشه میزنه و میگه:

_ پس بگو چرا ردم کرد، بیچاره از پسرا خوشش میاد... چه بهونه ی چرتی هم برام آورد.

بعد از چند دقیقه مارک وارد کلاس میشه اکثر دانش آموزها شروع میکنن به هو کشیدن و مسخره کردن. جکسون و مارک هردو با  اضطراب به هم نگاه میکنن. جینیونگ دست مارک رو میگیره و به طرف میزشون میبره، میگه:

_ اینا فقط یه سری احمقن، ولشون کن.

جیساب که وارد میشه قبل از شروع درس میگه:

_ جینیونگ جاتو با یرین عوض کن.

جینیونگ با ناراحتی میگه:

_ ولی جام راحته چرا باید عوضش کنم؟!

دانش آموزها شروع میکنن به پچ پچ کردن، مارک وقتی میشنوه درمورد جینیونگ هم بدگویی میکن، آروم رو به جینیونگ، میگه:

_ لطفا قبول کن.

جینیونگ با ناچاری از جاش بلند میشه.


داخلی - مدرسه - راهرو - صبح

مینجون که از بیخوابی دور چشمهاش کبود شده کنار جونهو راه میره، یهو چشمش می افته به جونگیون که درحال وارد کلاس شدنه، سرش رو میگیره و راهشو کج میکنه. جونهو میگه:

_ هی چی شده؟! کجا میری؟!

مینجون: سرم درد میکنه میرم پیش لی کوانگسو.


داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - صبح

مینجون روی تخت دراز کشیده، چشمهاشو میبنده و حرفهای نیکون یادش میاد.


برش به سحر

خارجی - خوابگاه پسران - پشت بام - سحر

مینجون پیام میده [میخوام بدونم به چه جور آدمی کمک کردم] نیکون جواب میده [فقط درمورد اون کنجکاوی؟ نمیخوای درمورد من بدونی؟!] مینجون مینویسه [تو رو میشناسم] نیکون مینویسه [اگه من بگم اون کیه، تو هویت خودتو برام رو میکنی؟!] مینجون با پوزخندی در جوابش مینویسه [ادای زرنگها رو در نیار میدونی که اگه بهم نگی میتونم خیلی کارا بکنم، که شاید برات خوب نباشه] بعد از ده دقیقه نیکون جواب میده [ خب چون بهمون کمک کردی بهت میگم... اسمش جونگ هیوجینه و توی باند گل رز مسئول گول زدن مردهای متأهل و باج گرفتن ازشون بوده] مینجون تا این پیام رو میخونه خشکش میزنه و برای چند لحظه احساس میکنه، دنیا داره دور سرش میچرخه. همین لحظه یه پیام دیگه از طرف نیکون براش میاد که نوشته [ لطفا اذیتش نکن، دختر خوبیه]


برش به حال 

داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - صبح

مینجون با ناراحتی مشتش رو کنارش میکوبه و با خودش میگه "لعنتی ای کاش فقط بهشون بدهکار بود، چرا براشون کار میکرده؟؟!!... دختر خوب؟!... کدوم دختر خوبی مردم رو گول میزنه؟!] چهره ی جونگیون جلوی چشمهاش میاد. سرش رو به طرفین تکون میده و با خودش میگه "اصلا مگه به جونگیون میاد همچین کاری کنه؟!!!... کلا از وقتی که این دختر رو شناختم دیوونه شدم" دستش رو دور سرش میگیره و ایش بلندی میگه. کوانگسو سریع به طرفش میاد و میگه:

_ حالت بدتر شده؟!!... میخوای بریم بیمارستان؟!

مینجون با صدای گرفته و ناراحتی میگه: 

_ نه.

      

داخلی - مدرسه - اتاق کنفرانس - ظهر

والدینی که عضو شوراء مدرسه هستن جمع شدن. یکی از کناریش میپرسه:

_ تو خبر داری چرا اینطوری جلسه ی فوری گذاشتن؟!

دیگری: تو نشنیدی؟... دخترم بهم گفت موقع بازرسی توی خوابگاه معلوم شده دوتا پسر با هم رابطه دارن.

همین لحظه نامجو و جیرو وارد میشن و جیساب راهنمایشون میکنه که روی صندلیشون بشینن. همینطور که مسئولین مدرسه دونه دونه به جمع شوراء میپیوندن، جونگهوا و جینهی هم وارد اتاق میشن و کنار نامجو و جیرو میشینن. نامجو با لبخند کمرنگی دستش رو برای دست دادن جلوی جونگهوا دراز میکنه و میگه:

_ سلام، من مادر جکسونم... از ملاقات باهاتون خوشوقتم.

جونگهوا با تعجب به لبخند روی لب نامجو نگاه میکنه و باهاش دست میده. نامجو وقتی متوجه حس عجیب جونگهوا میشه، میگه:

_ نگران نباشید، چیزی نمیشه. فقط ما باید پشت پسرامون باشیم.

وقتی همه جمع میشن، مدیر جلسه رو شروع میکنه و تا موضوع جلسه رو اعلام میکنه، همهمه ای ایجاد میشه. هیوری مارک و جکسون رو همراه خودش داخل میاره و روی صندلی های کنار مادر و پدرهاشون میشینن. یکی از مادرها بلند میگه:

_ همچین بچه های مشکل داری رو باید از مدرسه اخراج کنید.

مارک و جکسون با ناامیدی به هم نگاه میکنن و سرشون رو پایین میندازن. یکی دیگه میگه:

_ درسته اونا برای بچه های دیگه بد آموزی دارن.

نامجو از جاش بلند میشه و میگه:

_ فکر نمیکنید خیلی دارید بزرگش میکنید؟ چه بد آموزی؟!!! یعنی بچه های خودتون توی مدرسه با هیچکی قرار نمیذارن؟؟؟

جیساب: خانم این قضیه فرق داره؛ ما خوابگاه دخترا و پسرا رو جدا کردیم که از این دردسرها نداشته باشیم. ولی اینطوری ما چه میدونیم توی اتاقها چه اتفاقی داره می افته.

جیرو: خب اگه مشکل توی خوابگاهه باید از خوابگاه برن نه اینکه از مدرسه اخراج بشن.

جینهی با سر تأیید میکنه. یکی از مادرها میگه:

_ ولی موندنشون توی مدرسه درست نیست، اگه بقیه ی پسرامون هم از راه بدر کنن چی؟!

هیوری: چه از راه بدر کردنی؟! جکسون و مارک جزء بی دردسرترین دانش آموزهای مدرسه ان... تا حالا هیچ مورد انضباطی نداشتن.

یکی از معلمها: مورد انضباطی از این بزرگتر؟! این دوتا نوجوان مشکل اخلاقی دارن.

هیوری آهی میکشه و میگه:

_ شما از قهوه خوشتون میاد و من از آب پرتقال، یعنی من مشکل اخلاقی دارم؟!

جیساب: این بحثها بی فایده س! بنظرم باید رأی گیری کنیم. 

مدیر تأیید میکنه و میگه:

_ کسایی که به اخراج راضی هستن دستشون رو بالا بیارن.

اکثرشون دستشون رو بالا میارن. مارک با دست ضربه ای به پیشونیش میزنه. جکسون سرش رو میون دوتا دستش میگیره. جیرو برای دلداری چند ضربه به پشت جکسون میزنه. هیوری با عصبانیت بلند میشه و میگه:

_ این خیلی ناعادلانه س.

و از اتاق بیرون میره.


داخلی - مدرسه - راهرو - ظهر

جینیونگ که پشت در اتاق کنفرانس ایستاده تا میبینه هیوری از اتاق بیرون اومد، جلو میره و میگه:

_ خانم هیوری... چی شد؟

هیوری: همه میگن اخراج بشن.

جینیونگ با ناباوری میگه:

_ مگه میشه؟! اونا که کاری نکردن! (با التماس) خواهش میکنم نذارید اخراج بشن.

هیوری با ناامیدی سرش رو تکون میده و میگه:

_ من هر چی میگیم بازم اونا سر حرف خودشونن.

جینیونگ: بر اساس چه قانونی میخوان اخراجشون کنن؟! کجای قانون گفته دوتا پسر نمیتونن باهم قرار بذارن؟!

هیوری با شنیدن این حرفها سریع به اتاق کنفرانس برمیگرده.


داخلی - مدرسه - اتاق پزشک - ظهر

جونگیون تا وارد میشه، مینجون خودشو به خواب میزنه. جونگیون بالا سرش میشینه و صداش میکنه. مینجون چشمهاشو باز میکنه و میگه:

_ حالم خوب نیست.. فقط به یکم استراحت نیاز دارم.

جونگیون سرش رو نوازش میکنه و میگه:

_ پس من میرم تا استراحت کنی، زودی خوب شو.

و با بی حالی از اتاق بیرون میره.


داخلی - مدرسه - اتاق کنفرانس - ظهر

هیوری تا وارد میشه میگه:

_ ما حق نداریم هیچ دانش آموزی رو بدون دلیل قانونی اخراج کنیم.

مدیر با تعجب نگاهش میکنه. هیوری ادامه میده:

_ درسته که نمیتونن ازدواجشون رو قانونی ثبت کنن ولی هیچ قانونی نیست که رابطه ی دوتا پسر رو ممنوع کرده باشه. 

جونگهوا که جوگیر شده بلند میشه و میگه:

_ اگه بخواید پسرم رو غیر قانونی اخراج کنید ازتون شکایت میکنم.

جینهی هم سریع میگه:

_ حتی برای رفتارهای خشونت آمیز هم اخراج نمیکنن. اونوقت فقط برای اینکه یکی از قوانین خوابگاه رو نادیده گرفتن میخواید اخراجشون کنید؟

مارک با شنیدن حرفهای حمایت کننده ی مادر و پدرش لبخند کمرنگی روی لبش میشینه. مدیر کمی فکر میکنه و میگه:

_ فکر میکنم بهترین کار این باشه که فقط از خوابگاه اخراج بشن و... برای اینکه برای بقیه ی دانش آموزها بدآموزی نداشته باشن نباید توی مدرسه با هم دیده بشن. (رو به مارک و جکسون) یعنی وقتی همدیگه رو اتفاقی هم دیدید حق ندارید با هم صحبت کنید و باید فاصله تون رو حفظ کنید.

همه با بی میلی قبول میکنن، یکی میگه:

_ بنظرم تنبیه خدماتی هم باید بهش اضافه کنیم.

جیساب: میتونن تا دو ماه کارهای نظافت مدرسه رو انجام بدن.


خارجی - مدرسه - حیاط - بعد از ظهر

جونهو مقابل یرین ایستاده، با نارحتی میگه:

_ امروز حال مینجون خیلی بده، دلم نمیخواد تنهاش بذارم.

یرین: اما اینهمه برنامه ریختیم، اگه یهو کنسلش کنیم معلوم نیست دوباره کی بتونیم بریم.

جونهو: میدونم؛ نمیخوام کنسلش کنم... فقط یکم دیرتر میریم.


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - نزدیک عصر

مینجون سر میزش نشسته رو به جونهو میگه:

_ حالا یرین یه بار یه چیزی ازت خواسته، برو. من حالم خوبه. 

جونهو: آخه مارک هم نیست، اگه یهو حالت بدتر بشه چی؟!

مینجون دستش رو روی شونه ی جونهو میذاره و میگه:

_ نگران نباش، جینیونگ رو خبر میکنم. دوتایی لب دریا خوش بگذرونید. 


خارجی - خیابان - عصر

جونهو و یرین به سمت ساختمان هتلی میرن، هیوری هم در حال تعقیب کردنشونه.


داخلی - هتل - عصر

جونهو و یرین منتظر آسانسور ایستادن. جونهو میگه:

_ دفعه قبل کاری کردی که بهم ثابت شد خیلی ماهری.

یرین با ناز میگه:

_ اینطوری نگو، خجالت میکشم.

همین لحظه آسانسور میرسه و جونهو با لبخند دست یرین رو میگیره و سریع با هم سوار آسانسور میشن. هیوری که با شنیدن این حرفها انگار برق گرفته ش منتظر می ایسته تا بفهمه توی کدوم طبقه میرن و بعدش سریع سوار آسانسور کناریش میشه و اصلا به برگه ای که روش نوشته "آسانسور خراب است" توجه نمیکنه.


خارجی - خیابان - عصر

مارک مقابل در مدرسه منتظر ایستاده؛ تا جکسون از در بیرون میاد صداش میکنه. جکسون به طرفش میره و میگه:

_ اشکال نداره اینجا کسی با هم ببینتمون؟!

مارک: نمیدونم... اونا گفتن توی مدرسه همو نبینیم... اینجا بیرون مدرسه س دیگه!

جکسون ضربه ای به شونه ی مارک میزنه و میگه:

_ ایول... بزن بریم.

همینطور که کنار هم راه میرن. جکسون میگه:

_ دیشب چرا نتونستی بیای؟ مامان و بابات چیزی گفتن؟!

مارک با سر تأیید میکنه. جکسون دستش رو دور شونه ش میندازه و میگه:

_ توی جلسه که خیلی خوب ازت طرفداری کردن.

مارک: مامان و بابای تو انگار خیلی راحتتر باهاش کنار اومدن.

جکسون: دیشب بهم گفتن قبلا از رفتارم فهمیده بودن... مامان و بابای تو حتما خیلی شوکه شدن که یهو فهمیدن.

مارک با محبت بهش نگاه میکنه و میگه: 

_ بیا تلافی کل روز رو در بیاریم.  


داخلی - اتاق هتل - عصر

تا جونهو و یرین وارد اتاق میشن، یرین میگه:

_ بشین سریع شروع کنم... وقت نداریم.

جونهو با ذوق روی صندلی میشینه و میگه:

_ Come On Girl (مفهوم/ به حالت وسوسه انگیزی پیش خودش دعوتش میکنه)

یرین مورمورش میشه، با کیفش ضربه ای به بازوی جونهو میزنه و میگه:

_ چیه؟ هنوزم فقط توی یه موقعهایی انگلیسیت خوب میشه؟!

جونهو: نه، تو رو میبینم انگلیسیم خوب میشه.

یرین: ساکت بشین تا کارم تموم شه.

و گریم کردن صورت جونهو رو شروع میکنه، بعد از کمی میگه:

_ گفتی وقتی نیکونو دنبال کردی مکانشون رو پیدا کردی؟! واقعا نیکون برای اون خلافکارها کار میکنه؟ اینقدر آدم خطرناکیه؟!

جونهو: نیکون که کاره ای نیست، کنار اونا خرده خلاف میکنه.

یرین: چطوری تونستی فقط با چند روز یواشکی دور و برشون پلکیدن از بین حرفاشون اسم کله گنده هاشون رو پیدا کنی؟!

جونهو چشمکی میزنه و میگه:

_ فقط کافیه شم کاراگاهی داشته باشی.   


داخلی - منزل توآن - شب

جونگهوا و جینهی در حال تماشای تلویزیون هستن. مارک که تازه رسیده خونه، کنارشون میشینه، صداشو صاف میکنه و میگه:

_ ازتون ممنونم که ازم حمایت کردید.

جینهی در آغوش میگیرش و میگه:

_ ای... جوونی همینه، برای همین بهتون میگن جوون دیگه... باید اشتباه کنید تا ازش یاد بگیرید.

جونگهوا: چرا اینقدر دیر اومدی؟ نکنه تا الان با دوستات بودی!

مارک با تعجب میگه:

_ از اینکه من باهاشون بگردم خوشتون نمیاد؟

 جینهی: پسرم میدونی، دلمون نمیخواد اینقدر تحت تأثیر دوستات قرار بگیری.

مارک با شنیدن این جمله قلبش میشکنه، آهی میکشه و میگه:

_ پس شما هم مثل بقیه فکر میکنید ما روی همه تأثیر بد میذاریم؟

جونگهوا با عصبانیت میگه:

_ چرا اینقدر خودتو قاتی جکسون و جینیونگ میکنی؟! ما مشکلی با گی بودنشون نداریم ولی چرا تو رو هم کشیدن توی کارای خودشون؟!

مارک مات و مبهوت بهش نگاه میکنه، جینهی تا میخواد چیزی بگه، مارک میگه:

_ جینیونگ گی نیست.

و بلند میشه و به اتاقش میره. جینهی آروم رو به جونهگوا میگه:

_ چرا اینطوری بهش گفتی؟... تازه میخواستم ازش بپرسم چرا فکر میکنه از جکسون خوشش میاد؟!

  

داخلی - راهروی هتل - شب

جونهو که گریم صورت یه مرد حدود 40 ساله رو داره دست توی دست یرین که اونم با گریم چهره ش رو تغییر داده، میخوان سوار آسانسور بشن که یهو میبینن یه سری گروه نجات دارن هیوری رو از توی آسانسور کناری بیرون میکشن. با تعجب به هم نگاه میکنن و یرین آروم میگه:

_ این اینجا چیکار میکنه؟!

جونهو به طرف پله ها میکشونش و میگه:

_ از این طرف بریم امنتره.

یرین: با این قیافه ها که ما رو نمیشناسه!

جونهو یدونه میزنه توی پیشونش و میگه:

_ اَه... یادم نبود. 

جونهو و یرین سوار آسانسور میشن و میرن ولی هیوری که نشناختشون همونجا منتظر میشینه تا شاید در حین خارج شدن از هتل ببینتشون.


داخلی - منزل توآن - اتاق مارک - شب

مارک روی تختش دراز کشیده و همینطور به جکسون فکر میکنه، موبایلش رو برمیداره و میخواد باهاش تماس بگیره که صدای ضربه زدن به در متوقفش میکنه، مینهو وارد میشه. مارک با تعجب از جاش بلند میشه و در حالی که بغلش میکنه میگه:

_ چطور شده این موقع اومدی خونه؟! تو که تازه اومده بودی!!

مینهو چند ضربه ی آروم به پشتش میزنه و میگه:

_ فرمانده رو التماس کردم تا گذاشت بیام، مگه میشه توی همچین موقعیتی پیشت نباشم!

چشمهای مارک نمناک میشه، مینهو میگه:

_ پس اون روز درمورد جکسون باهام حرف میزدی؟

مارک بغضش رو قورت میده و میگه:

_ تو هم فکر میکنی که نباید این احساسات رو به جکسون داشته باشم؟

مینهو لبه ی تخت میشینه و میگه:

_ اگه اینقدر به احساساتت مطمئنی، چه مشکلی داره؟!!

مارک کنارش میشینه و میگه:

_ تو شوکه نشدی؟ ولی مامان و بابا خیلی شوکه شدن.

مینهو: اوندفعه که دوستات اومده بودن خونه، توی نگاهت به جکسون یه چیز دیگه ای میدیدم ولی فکر نمیکردم اینقدر جدی باشه. 

مارک: میدونی، فکر میکنم وقتی با جکسونم بهترین روزهای عمرم رو دارم میگذرونم... هر لحظه ش از لحظه ی قبلش بهتره.

مینهو دستش رو روی دست مارک میذاره و میگه:

_ حقیقتش مامان و بابا ازم خواستن راضیت کنم بری پیش مشاور... 

مارک حرفش رو قطع میکنه و میگه:

_ هیونگ، خواهش میکنم، تو دیگه نه... این احساساتی که به جکسون دارم اینقدر برام با ارزشه که نمیتونم بیخیالش بشم.

مینهو با لبخندی میگه:

_ منم نمیگم بیخیالش بشی... فقط میگم اینطوری میتونی بهشون ثابت کنی که اشتباه نمیکنی.


داخلی - زیرزمین ساختمان قدیمی - شب

جونهو و یرین به بهانه ی سرمایه گذاری رو به روی رئیس باند نشستن، رئیس میگه:

_ کلوب درآمدش عالیه... پیشنهاد میکنم سرمایه تون رو اینطوری استفاده کنید. ما توی کارشم خیلی ماهریم و دخترای خوش بر و رویی هم داریم.

یرین که نقش منشی جونهو رو بازی میکنه مشغول صحبت کردن با رئیس میشه، جونهو با دقت اطراف رو نگاه میکنه تا اینکه عکس جونگیون رو لای ورقهای روی میز میبینه، عکس رو برمیداره و مطمئن میشه که جونگیونه، با لبخندی میگه:

_ این کیه؟ چه خوشگله، اینم یکی از دخترای کلوبتونه؟!... (میخنده) منم دلم خواست بیام اونجا.

رئیس میخنده و میگه:

_ دخترای کلوبمون خیلی خوشگلن ولی این دختر جزء یه باند دیگه مونه.

جونهو: چه باندی؟! نمیتونم روی اونجا سرمایه گذاری کنم؟!

رئیس: پس شما هم چشمتون جونگ هیوجین رو گرفته اتفاقا کارش خیلی خوبه، سریع میتونه مردها رو گول بزنه، فقط حیف که چند وقتیه مریضه و نمیتونه برامون کار کنه.

جونهو که با این حرفها قلبش به درد اومده با خودش میگه "لامصب برای همین مینجون هم اینقدر سریع عاشقش شد"  یرین میخنده و میگه:

_ پس میتونه خوب پول دربیاره (رو به جونهو) آقای سو چطوره روی این دختر سرمایه گذاری کنیم؟!

رئیس: هان؟... نه این دختر برای سرمایه گذاری خوب نیست، روی کل باند باج گیری سرمایه گذاری کنید بهتره... ما دختر از این خوشگلترم زیاد داریم.

جونهو: حتی از منشی منم خوشگلتر؟!

یرین زیر چشمی بهش نگاه میکنه، جونهو هم لبخند شیطانی تحویلش میده. رئیس به بینی پهن و چشمهای ریز و صورت بزرگی که یرین برای خودش ساخته، نگاهی میندازه و چیزی نمیتونه بگه. جونهو میخنده و میگه:

_ داشتم شوخی میکردم...

یرین کارت ویزیتی رو به طرف رئیس میگیره و میگه:

_ این کارت رو داشته باشید، تا چند روز دیگه بهتون خبر میدیم که کی وکیل آقای سو رو به دیدنتون میفرستیم.


 داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب

مینجون مثل آدمای مسخ روی تخت دراز کشیده و به سقف ذل زده. زیر لب میگه:

_ یو جونگیون... نچ... جونگ هیوجین... 

همین لحظه براش پیامی از طرف جونگیون میاد [خیلی حالت بده؟! آخه توی بدترین شرایط هم همیشه با هم حرف میزدیم] مینجون آهی میکشه و با بی حالی موبایل رو کنارش رها میکنه. بعد از چند دقیقه بازم از جونگیون پیام میاد [نمیدونم چرا حس میکنم باهام قهری! چیزی شده؟! کاری کردم که نباید میکردم؟!] مینجون با عصبانیت موبایل رو روی تخت جونهو پرت میکنه.


داخلی - ورودی خوابگاه - سحر

جونهو و یرین که مجبور شدن دیشب به خوابگاه برنگردن، توی اولین ساعات مجاز ورود و خروج خوابگاه، وارد میشن تا میخوان از هم جدا بشن یهو هیوری میگه:

_ لی جونهو و بک یرین، تا الان کجا بودید؟!

هر دو با تعجب و ترس به هیوری نگاه میکنن تا جونهو میخواد چیزی بگه. هیوری میگه:

_ نمیخواد چیزی بگید خودم میدونم توی هتل بودید... چون اونجا دیدمتون... آخه چرا شما دوتا باید همچین کاری بکنید؟! 

یرین سریع میگه:

_ خانم لی، سوء تفاهم شده... من رفتم اونجا که دوستم که از آمریکا اومده رو ببینم.

هیوری: با جونهو؟! احیانا اونم دوستشونه؟!

جونهو: نه بابا، فقط چون یرین خوب سئول رو نمیشناسه منم همراهش رفتم.

هیوری: اونوقت تاصبح داشتید دوست ایشون رو ملاقات میکردید؟!!

یرین: خب نه، راستش وقتی میخواستیم برگردیم توی آسانسور گیر افتادیم... چون شب بود دیر اومدن نجاتمون دادن.

هیوری: خب خیلی خوبه الان زنگ میزنم هتل ببینم بعد از من کسی اونجا گیر کرده بوده یا نه!... چطوره؟!

جونهو با غضب به یرین نگاه میکنه.  

پایان قسمت بیست و دوم    





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : جونهو، مینجون، مارک، جکسون، یرین، جونگیون،
لینک های مرتبط :

داخلی - منزل مادر بزرگ جینیونگ - عصر

جینیونگ کنار مادربزرگش نشسته، مادر بزرگ میگه:

_ اینقدر ناراحتی که اومدی سئول درس بخونی؟!

جینیونگ: نه، اولش دوست نداشتم بیام ولی الان اینجا دوستای خوبی دارم... فقط از اینکه هی باید بین تکیون و مامان اینا خبررسونی کنم، خسته شدم.

مامان بزرگ دستی به سر جینیونگ میکشه و میگه:

_ چرا بهشون نمیگی که دوست نداری اینکارو بکنی؟!

جینیونگ: دلم نمیاد دلشون رو بشکنم.

مامان بزرگ: آخ راستی وقتی توی حموم بودی موبایلت چند بار دیلینگ دیلینگ کرد.

جینیونگ ابروهاشو بالا میندازه و موبایلش رو چک میکنه. با تعجب به اسم فرستنده ی پیام که تکیونه نگاه میکنه، پیام رو باز میکنه و میخونه ش:

 [خوب بلدی جاسوسی منو بکنی ولی هنوز خبر نداری که دوستات گند بالا آوردن](یک ربع قبل)

 [پس کجایی؟! دوستات دارن اخراج میشن واقعا برات مهم نیست؟!] (ده دقیقه قبل)

همین لحظه جینیونگ با هول از جا بلند میشه با تکیون تماس میگیره و رو به مامان بزرگ، میگه:

_ باید برگردم مدرسه.

همین رو میگه و با سرعت از خونه بیرون میره. مامان بزرگ بلند میگه:

_ هی موهاتو خشک نکردی، سرما میخوری.


داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیرونی - عصر

جونگیون همینطور نشسته و داره استراحت میکنه که یهو نیکون باهاش تماس میگیره:

_ زود باش یه کاری بکن، من که هر غلطی کردم نتونستم این بازرسی مذخرف رو کنسلش کنم. هنوزم میخوان بازرسی رو ادامه بدن... دارن دنبال تو میگردن دیوونه.

جونگیون با ترس میگه:

_ داری باهام شوخی میکنی؟!

نیکون: احمق تا حواسشون پَرته بیا پشت ساختمون. برات لباس پسرونه میارم.


داخلی - خوابگاه دختران - راهرو - عصر

جونگیون داره سریع از پله ها پایین میره که یهو روی آخرین پله میبینه بازرسها وارد خوابگاه دختران شدن، آهی میکشه و داره فکر میکنه چیکار کنه که یهو از طرف جادوگر براش پیام میاد [کجا داری میری؟! سریع برگرد اتاقت و از پنجره ی روی سقف وارد خوابگاه پسران شو، بقیه ش هم خودم هواتو دارم، زود باش] جونگیون چند لحظه با تعجب به اسم جادوگر نگاه میکنه و با خودش میگه "این از کجا خبر داره؟!" و سریع به طرف اتاقش میدوئه.   


خارجی - حیاط خوابگاه - عصر

نیکون پشت ساختمان جایی که دوربین نداره منتظر ایستاده، یهو از طرف جادوگر پیام میاد [برو پشت بوم خوابگاه پسرا و یه لباس پسرونه هم با خودت ببر] 


داخلی - ورودی خوابگاه - عصر

جونهو کنار یرین ایستاده، یرین میگه:

_ یعنی واقعا این بازرسا به جونگیون ربط دارن؟!

جونهو: احتمالا، فقط حواست باشه پیش مینجون ضایع نکنی درموردش میدونی.

پیامی از طرف مینجون به جونهو میرسه، جونهو رو به یرین میگه:

_ میتونی برگردی اتاقت... آروم آروم برو.

و خودش سریع به طرف ساختمان مدرسه میره.


خارجی - خیابان - عصر

جینیونگ توی تاکسی که پشت ترافیک سنگینی مونده نشسته و با استرس هی به تعداد ماشینهای جلویی نگاه میکنه، طاقت نمیاره و از ماشین پیاده میشه و در حالیکه اشک میریزه همینطور که در راه مدرسه میدوئه با خودش میگه "لعنتی، نباید تنهاشون میذاشتم... اونا حتی خجالت میکشیدن به من بگن... حتما الان خیلی براشون سخته... نکنه واقعا اخراج بشن!!!!"   


داخلی - مدرسه - راهرو - عصر

جونهو با فاصله از اتاق مشاوره ایستاده و با اضطراب مشتش رو کف دستش میکوبونه. از طرف مینجون بهش پیام میرسه [چه خبر؟! مارک و جکسون چطورن؟!] جواب میده [هیچی، اجازه نمیدن حتی به اتاق مشاوره نزدیک بشیم... اصلا نمیدونم در چه حالن!] 


داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - عصر

مارک و جکسون هر کدوم یک طرف میز نشستن، جیساب با عصبانیت روی میز میکوبه و میگه:

_ شما عوضیا فکر کردید چون توی یه خوابگاهید میتونید هر غلطی دوست دارید بکنید؟!

مارک و جکسون فقط با سکوت به هم نگاه میکنن، اشک توی چشمهای جکسون حلقه زده، مارک در حالی که چشمهای خودشم نمناکه با سر علامت میده "گریه نکن". جیساب میگه:

_ من دیگه نمیتونم مسئولیت شما رو قبول کنم... تا کمیته انضباطی درموردتون تصمیم بگیره نمیتونید توی خوابگاه بمونید... الان هم والدینتون قراره بیان دنبالتون.

همین لحظه جکسون با صدای گرفته ای میگه:

_ بهشون گفتید؟!

جیساب پس گردنی بهش میزنه و میگه:

_ وقتی برسن میفهمن که پسراشون چه دسته گلی به آب دادن. (رو به مارک) دنبالم بیا.

و مارک همراهش از اتاق بیرون میره. جکسون با نا امیدی سرش رو روی میز میذاره.


داخلی - خوابگاه پسران - پشت بام - عصر

نیکون سریع خودشو به جونگیون میرسونه و لباس رو بهش میده و روش رو برمیگردونه تا جونگیون لباسش رو عوض کنه، نیکون با ناراحتی توی فکره، جونگیون میگه:

_ پس واقعا تصمیم گرفتی کمکم کنی! حالا چه نسبتی با جادوگر داری؟!

نیکون که از دست جادوگر عصبانیه یهو به طرف جونگیون برمیگرده و میگه:

_ این جادوگر لعنتی اگه قصد کمک داشت چرا زودتر نگفت...

همین لحظه جونگیون که هنوز دکمه هاش رو نبسته ضربه ای به پای نیکون میزنه، نیکون به زمین میافته و درحالی که پاشو میگیره میگه:

_ چیه حالا یه نظر دیدمت اینقدر برات مهمه، تو که اینکاره بودی.

جونگیون که لباس پوشیدنش تموم شده دست نیکون رو میپیچونه و در حالیه روی زمین دمر میخوابونش با عصبانیت میگه:

_ فکر میکنی اگه برام مهم نبود از اون کار دست میکشیدم؟!


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر

مینجون همینطور با دهن باز به تصویر دوربین پشت بام خیره شده، دستی به سرش میکشه و با نا امیدی میگه:

_ نیکون اونو تهدید میکنه یا اون نیکونو؟!.... چی داره توی زندگیش میگذره؟!!!... هویت واقعی این دختری که وارد زندگیم شده چیه؟!!!


داخلی - مدرسه - اتاق مشاوره - شب

جکسون همینطور که سرش روی میزه صدای پدر و مادرش رو از پشت در اتاق میشنوه، قلبش فرو میریزه. نامجو و جیرو وارد میشن، جکسون از شرمندگی جرأت نمیکنه سرش رو بلند کنه. نامجو کنارش میشینه و دستش رو روی شونه ش میذاره و با صدای ملایمی میگه:

_ جکسون... جکسون خوبی؟!

وقتی جکسون سرش رو بلند نمیکنه جیرو شونه هاش رو ماساژ میده و با صدای دلگرم کننده ای میگه:

_ پسرم... 

همین لحظه بغض جکسون میترکه و میگه:

_ متأسفم.

نامجو بغلش میکنه و میگه:

_ چرا متأسفی! تو که اشتباهی نکردی!

جکسون سرش رو بالا میاره و با گریه میگه:

_ مامان من...

جیرو دستش رو کنار صورت جکسون میگیره و میگه:

_ تو هر چیزی رو دوست داشته باشی ما هم دوستش داریم.

نامجو: اتفاقا مارک پسر خیلی خوبیه!

جکسون با تعجب بهشون نگاه میکنه، جیرو دستی به پشت سر جکسون میکشه و میگه:

_ فعلا بلند شو بریم.


داخلی - مدرسه - اتاق دبیران - شب

مارک تنهاس و توی اتاق قدم میزنه و حرفهای جکسون که میگفت "اگه بقیه بفهمن نگاهشون بهمون عوض میشه، دیگه نمیتونیم راحت پیش هم باشیم، همه چیز عوض میشه" توی ذهنش تکرار میشه. با ناراحتی آهی میکشه، همین لحظه جونگهوا وارد اتاق میشه و هنوز سلام نکرده میگه:

_ بگو ببینم معلمت چی میگه؟! راسته؟!

مارک سرش رو پایین میندازه و با سر تأیید میکنه. جونگهوا شونه های مارک رو میگیره و میگه:

_ توی چشمهام نگاه کن و بگو واقعا عاشق یه پسر شدی!

مارک بهش نگاه میکنه و آروم میگه:

_ درسته، من جکسون رو دوست دارم.

جونگهوا با ناامیدی روی صندلی میشینه و میگه:

_ تو که تا حالا با هیچ دختری نبودی، از کجا اینقدر مطمئنی؟!

مارک: مامان... میدونم چه حسی داری، خودم هم خیلی سعی کردم انکارش کنم ولی فکر نمیکنم این احساسی که به جکسون دارمو بشه به هر کسی داشت.

جونگهوا: اینقدر سریع تصمیم نگیر، بیا بریم خونه تا بیشتر صحبت کنیم، باشه؟! 


داخلی - خوابگاه دختران - اتاق زیر شیرونی - شب

بازرسها وارد اتاق میشن. یکی از بازرس ها میگه:

_ اینجا آخرین اتاقه؟

هیوری: بله.

بازرس: زیرشیروونی برای موندن خیلی مناسب نیست.

هیوری: مناسب سازیش کردیم، فقط دوتا از دانش آموزها اینجا میمونن.

بازرس رو به یرین، میپرسه:

_ پس هم اتاقیت کجاس؟

یرین: رفته کتاب بخره، امتحان های آخر سال نزدیکه.

بازرسها اطراف اتاق رو نگاه میکنن و یهو یکی از بازرسها میگه:

_ این پنجره ی روی سقف خطرناک نیست؟!

یکی دیگه از بازرسها میخواد پنجره رو باز کنه اما هرچی سعی میکنه باز نمیشه. یرین میگه:

_ اون پنجره خرابه. 

 بازرسها وسایل جونگیون رو این طرف و اونطرف میکنن تا شاید عکس یا اثری ازش گیر بیارن، توی کشوی کمدش چندتا دونه عکس گیر میارن که به طور ماهرانه ای با صورتی که نیکون توی پروفایل جونگیون گذاشته بود، فوتوشاپ شده. بازرسها و هیوری از اتاق بیرون میرن. یرین سریع به جونهو پیام میده [بازرسها رفتن.] از طرف جونهو پیام میاد [یادت نره عکسها رو از توی کشو برداری]


خارجی - خیابان - شب

جینیونگ نفس نفس زنان نزدیک مدرسه میشه که یهو جکسون رو همراه جیرو و نامجو میبینه که دارن سوار ماشین میشن، درحالی که جکسون رو صدا میزنه به طرفشون میره. جکسون با تعجب به چهره ی بهم ریخته ی جینیونگ نگاه میکنه، جینیونگ دستش رو روی شونه ی جکسون میذاره و همینطور که سخت نفس میکشه میگه:

_ داری کجا میری؟! مارک کجاس؟!

جکسون: تو مگه خونه ی مادربزرگت نبودی؟ اینجا چیکار میکنی؟

جینیونگ: اونش مهم نیست، فقط بهم بگو قراره چه بلایی سرتون بیاد؟!

نامجو رو به جکسون میگه:

_ اگه میخوای بمون با دوستت صحبت کن و بعدا خودت بیا خونه. 

جکسون تأیید میکنه و با جینیونگ به طرف کافی شاپ رو به روی مدرسه میرن.


داخلی - کافی شاپ - شب

جکسون و جینیونگ سر میزی نشستن. جکسون میگه:

_ ببخشید، باید زودتر بهت میگفتیم... اصلا دلم نمیخواست اینطوری بفهمی.

جینیونگ: ناراحت نباش... من... از قبل یه حدسایی میزدم.

جکسون با تعجب میگه:

_ واقعا؟!

جینیونگ: اگه من حس شما دوتا رو نفهمم که اسممو نمیشه گذاشت دوست. 

جکسون: یعنی با ما مشکلی نداری؟!

جینیونگ: چه مشکلی! تازه من هی بحث رو وسط می کشیدم که قضیه رو بهم بگید... ولی نفهمیدم از کی دارید قرار میذارید؟!

جکسون لبخند کوچیکی میزنه و میگه:

_ خب من بعد از تولد جیمین بهش اعتراف کردم.

جینیونگ: منو باش فکر میکردم توی اردو هم با هم قرار میذارید. حالا بگو ببینم از مارک چه خبر؟!

جکسون آهی میکشه و میگه:

_ منم ندیدمش ولی میدونم رفته خونه شون.

جینیونگ: پس بیا بریم ببینیمش.


داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - شب

جونگیون و نیکون با سکوت کنار هم روی پله ها نشستن. از طرف جادوگر برای جونگیون پیام میاد [میتونی برگردی اتاقت] جونگیون بلند میشه و میخواد بره که نیکون دستش رو میگیره و میگه:

_ چطور تونستی سرشون کلاه بذاری و از دستشون فرار کنی؟!

جونگیون کنارش میشینه و میگه:

_ من سرشون کلاه نذاشتم، اونا سر من کلاه میذاشتن... تمام پولی که ازشون برداشتم حق خودم بود که بهم نداده بودن.

نیکون با حس همدردی بهش نگاه میکنه و میگه:

_ ای کاش منم جرأت تو رو داشتم.

جونگیون چند ضربه ی آروم به شونه ی نیکون میزنه و میگه:

_ اگه خودت بخوای میتونی همه چیز رو درست کنی، فقط باید هرجور شده با سختیهاش کنار بیای.


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب

مینجون که داره جونگیون و نیکون رو توی کامپیوتر نگاه میکنه تا میبینه جونگیون دوباره میشینه و شروع به صحبت میکنن، با اخم دندونهاشو روی هم میفشاره و برای جونگیون دوباره از طرف جادوگر پیام میده [اگه تا یه دقیقه ی دیگه توی اتاقت نری، هرچی پیش بیاد به من ربطی نداره] و با دقت به عکس العمل جونگیون نگاه میکنه. جونگیون سریع از جاش بلند میشه و به اتاقش میره. همین لحظه مینجون با خوشحالی خنده ی بلندی میکنه.


داخلی - منزل توآن - شب

مارک رو به روی جینهی و جونهگوا نشسته، جینهی میگه:

_ حق با مادرته، تو هیچ تجربه ای توی رابطه نداری، چطوری میخوای توی همچین چیز مهمی تصمیم گیری کنی؟!

جونگهوا: اول با چندتا دختر قرار بذار، بعد اینقدر مطمئن بگو از جکسون خوشت میاد.

مارک که نمیدونه چی باید بگه فقط با سکوت به حرفهاشون گوش میده. یهو موبایلش زنگ میخوره، تماس از طرف جینیونگه، مارک جواب میده:

_ سلام.

جینیونگ: بیا پایین من و جکسون منتظرتیم.

مارک بلند میشه و میخواد به طرف در بره که جونگهوا میگه:

_ کی بود؟! کجا میری؟!

مارک: جینیونگ و جکسون اومدن دم در باهام کار دارن.

جونگهوا به جینهی نگاهی میکنه و جینهی میگه:

_ تو توی سن حساسی هستی. کاری نکن که بعدا پشیمون بشی، خوب فکر کن.

جونگهوا: پس بهتره که فعلا جکسون رو نبینی.

مارک با ناراحتی آهی میکشه، با جینیونگ تماس میگیره و بهش میگه:

_ ببخشید نمیتونم بیام پیشتون.

صدای جکسون از پشت موبایل میاد :

_ حالت خوبه؟! چیزی که نشده؟!

مارک با شنیدن صدای جکسون لبخند روی لبش میشینه و میگه:

_ خوبم، فردا میبینمت.

تماس رو قطع میکنه و روش رو برمیگردونه و در حالی که به طرف اتاقش میره قطره اشکی از گوشه ی چشمش جاری میشه.


خارجی - خوابگاه پسران - پشت بام - سحر

مینجون که با افکار جونگیون نتونسته خوب بخوابه، گوشه ای نشسته و با اسم جادوگر به نیکون پیام میده [اسم واقعیه جونگیون چیه؟!] 


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - سحر

نیکون که کابوس دیده و یهو از خواب بیدار میشه، نفس راحتی میکشه و با ناراحتی به تخت خالی جکسون نگاه میکنه، همین لحظه پیام جادوگر براش میرسه، با دیدن پیام با خودش میگه "برای چی اسمش رو میخواد بدونه؟! عجیبه؟"


خارجی - خوابگاه پسران - پشت بام - سحر

مینجون جواب نیکون رو میخونه [برای چی باید بهت بگم؟!] مینجون در جواب مینویسه [میخوام بدونم به چه جور آدمی کمک کردم] نیکون مینویسه [فقط درمورد اون کنجکاوی؟ نمیخوای درمورد من بدونی؟!] مینجون مینویسه [تو رو خوب میشناسم]


داخلی - راهرو مدرسه - صبح

جونهو داره به طرف کلاسش میره که یرین رو کنار پنجره میبینه، بهش نزدیک میشه و آروم میگه:

_ یادت نره امشب هتل قرار داریم.

همین لحظه هیوری اتفاقی صداش رو میشنوه و توی جاش میخکوب میشه.      


پایان قسمت بیست و یکم






نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : مینجون، جونهو، مارک، جکسون، جینیونگ، نیکون، جونگیون،
لینک های مرتبط :

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب

مینجون شماره پرونده رو توی سایت مدرسه میزنه و یهو پرونده ی جونگیون براش باز میشه. با تعجب بهش نگاه میکنه و به نیکون پیام میده "مطمئنی شماره پرونده درسته؟" نیکون جواب میده "چطور مگه؟ جونگیون رو میشناسی؟" مینجون سریع جواب میده "نه! فقط میخواستم مطمئن بشم اشتباهی رخ نده" با نگرانی با خودش میگه "یعنی چی؟ چرا باید خلافکارها دنبال جونگیون باشن؟! چرا نیکون داره بهش کمک میکنه؟ اصلا نمیفهمم چه اتفاقی داره میوفته!" یهو از جاش بلند میشه و میگه:

_نکنه قصد نیکون کمک کردن نیست!!! نکنه میخواد جونگیون رو اذیت کنه!!!

جونهو که توی جاش خواب بود بیدار میشه و میگه:

_ چته؟ چی شده؟

مینجون: هیس... بیا اینجا.

جونهو به طرف مینجون میره. مینجون میگه:

_ فکر کنم نیکون واقعا برای جونگیون نقشه ای ریخته!

وقتی جونهو میبینه قضیه از چه قراره میگه:

_ باید ازش مدرک بخوایم که ثابت کنه واقعا جونگیون توی خطره.

لپتاپ رو جلوش میذاره و برای نیکون پیام میده. نیکون در جواب مینویسه "چی شد؟ جا زدی؟!" جونهو جواب میده "من قصدم کمک کردنه، نمیخوام کسی توی دردسر بیوفته... پس بهم ثابت کن کارت به کسی صدمه نمیزنه." نیکون پیام میده "من با اون باند خلافکار آشنائم، اونا بهم گفتن که توی مدرسه بگردم و پیداش کنم. اگه بفهمن که همکلاسیم بوده برای خودم هم بد میشه، اگه اینکار رو بکنی هردوتامون رو نجات میدی." مینجون با تردید میگه:

_ نمیدونم باید چیکار کنیم؟!

جونهو به رفتارهای عجیب جونگیون فکر میکنه و میگه:

_ بیا انجامش بدیم.

مینجون: فکر میکنی راست میگه؟!

جونهو: اگه راست باشه و انجامش ندیم، خیلی بد میشه... پس بیا عکس رو عوض کنیم، فقط باید حواسمون باشه اگه به ضرر جونگیون بود سریع برمیگردونیمش.


داخلی - راهرو مدرسه - صبح

زنگ تفریحه و هرکسی گوشه ای با دوستاشه، مینجون خودشو به جونگیون میرسونه و میگه:

_ خوبی؟!

جونگیون با لبخند میگه:

_ ایهیم.

مینجون آروم میگه:

_ دیروز همدیگه رو ندیدیم دلت برام تنگ نشده؟!

جونگیون: اتفاقا دیشب منتظر بودم بیای توی اتاقمون.

مینجون: اونوقت به یرین هم میگفتم من غول چراغ جادوئم چون جونگیون خواسته ظاهر شدم!

جونگیون میخنده و میگه:

_ اگه میخواستی بیای میفرستادمش دنبال نخود سیاه.

مینجون میخنده و تا دستش رو میندازه دور شونه ش، جونگیون نیشگونش میگیره و میگه:

_ هی ضایع بازی در نیار.

مینجون لبهاشو برمیگردونه و میگه: 

_ باشه... (سرش رو به گوشش نزدیک میکنه) راستی نیکون هنوزم تهدیدت میکنه؟!

جونگیون ابروهاشو بالا میبره و میگه:

_ نه، از اون موقع باهام کاری نداشته.

مینجون نفس راحتی میکشه، همینطور که به جونگیون نگاه میکنه و توی فکر فرو میره.   


خارجی - کافی شاپ - عصر

مارک و جکسون و جینیونگ سر میزی نشستن. وقتی سفارششون رو میارن، جینیونگ میگه:

_ مارک! با جکسون زیاد گشتی مثل اون میخوای چیزای تازه رو امتحان کنی؟! این خیلی بد مزه س!

مارک میخنده و میگه:

_ قبلا خوردمش... من از طعم تلخش خوشم میاد.

جکسون برای دفاع از خودش میگه:

_ مگه من چمه؟! اگه طعم جدید رو نچشم از کجا میخوام بفهمم دوستش دارم یا نه؟!

جینیونگ: باشه بابا من تسلیم. 

بعد از کمی با سکوت نوشیدنی هاشون رو میخورن. مارک به جکسون میزنه و اشاره میکنه "تو بگو!" جکسون هم با اشاره میگه "خودت بگو" چندبار هی اینو تکرار میکنن تا اینکه جینیونگ میگه:

_ چتونه؟! چیزی میخواید بگید؟!

مارک: راستش...

بازم سکوت میکنه، جینیونگ میگه:

_ چرا اینقدر دست دست میکنید؟! بگید دیگه!

مارک نفس عمیقی میکشه و تا میخواد چیزی بگه یهو موبایل جینیونگ زنگ میخوره. جینیونگ میگه:

_ بچه ها یه لحظه... مامانمه.

جینیونگ ازشون دور میشه و تماس رو جواب میده:

_ تکیون خیلی بهتر شده. شروع کرده به درس خوندن.

مادر: ازش فیلم بگیر برام بفرست. میخوام ببینمش.

جینیونگ: الان مدرسه نیستم.

مادر: دلم براش تنگ شده، میتونی امشب فیلمش رو برام بفرستی.

جینیونگ بعد از اینکه تماس رو قطع میکنه رو به مارک و جکسون، میگه:

_ باید برگردم مدرسه.

مارک و جکسون با ناامیدی بهم نگاه میکنن. جکسون میگه:

_ مشکلی نیست برو.


داخلی - مدرسه - کتابخانه - عصر

جینیونگ یواشکی از تکیون که داره درس میخونه فیلم میگیره که یهو تکیون میبینه ش، با عصبانیت جلو میاد و آروم میگه:

_ داری چه غلطی میکنی؟! هنوز این جاسوس بازیتو تموم نکردی؟!

جینیونگ: فقط مامان دلش برات تنگ شده بود... اگه این ناراحتت میکنه، پس خودت بهش زنگ بزن.

تکیون موبایل رو ازش میگیره و میگه:

_ اینقدر توی زندگیم گند زدن که حق ندارن دلشون برام تنگ بشه، فهمیدی؟!

جینیونگ: ولی اگه جیوون از زندگیت بیرون نمیرفت تو شروع نمیکردی به درس خوندن، اونا بهترین کارو برات کردن.

تکیون پوزخندی میزنه و میگه:

_ محض احتیاط باید به اطلاعت برسونم که اونا بودن که باعث شدن پارسال بیوفتم و نتونم توی گروه شیمی باشم. الان هم فقط بخاطر جیوونه که دارم درس میخونم، سال دیگه وقتی به سن قانونی برسم و مدرسه م رو تموم کرده باشم دیگه به شما نیازی ندارم و از توی زندگیتون گورمو گم میکنم.

تکیون ویدئو رو از توی موبایل حذف میکنه و به جینیونگ پس میده، داره میره که جینیونگ دستش رو میگیره و میگه:

_ نمیتونی حتی یه ذره هم مامان و بابا رو درک کنی؟! اگه جیوون بهت آسیب میزد و میرفت، حتما باز هم ازشون شاکی میشدی که چرا گذاشتن باهاش قرار بذاری!

تکیون دستش رو کنار میزنه و میگه:

_ من نوزده سالمه، بلدم از خودم مراقبت کنم... باید بهم حق انتخاب میدادن.

جینیونگ با ناراحتی به رفتن تکیون نگاه میکنه.


داخلی - زیرزمین ساختمان قدیمی - عصر

نیکون وارد اتاقی میشه، مرد میگه:

_ نتونستی دختره رو پیدا کنی؟

نیکون: نه.

مرد به نیکون نگاهی میندازه و میگه:

_ چیه؟! چرا وایستادی؟! برو دیگه!

نیکون نفس عمیقی میکشه و میگه:

_ میشه دستمزدم رو زودتر بدید؟!

مرد پوزخندی میزنه و میگه:

_ چه دستمزدی؟! حالا دوتا دونه کار میکنی فکر کردی دستمزد هم داری! ما فقط به کارهایی که ارزش دارن پول میدیم. اینقدر بی عرضه ای که دختره رو پیدا نکردی! یه تیکه آشغالی! به چه درد میخوری؟!هان؟! تازه جلو جلو پول هم میخوای؟! 

نیکون که نمیخواد بیشتر از این توهین بشنوه، سرش رو پایین میندازه و از اتاق بیرون میره. 


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - عصر

جونهو روی تختش دراز کشیده و داره با موبایلش بازی میکنه. مینجون و نیکون سر میز مطالعه نشستن و با هم درس تمرین میکنن. نیکون میگه:

_ پس نتیجه همونطوره که خودم فکر میکردم، فقط به راه حلش شک داشتم.

مینجون: آره خیلی ساده س.

جونهو: شما چرا اینقدر برای این مسئله ها خودتونو به آب و آتیش میزنید؟! فقط کافیه تاجایی بدونی که توی امتحان نمره قبولی رو بگیری!

نیکون پوزخندی میزنه و میگه:

_ واقعا نمیدونی؟!! هرچی نمره بهتر، دانشگاه بهتر. هرچی دانشگاه بهتر، کار بهتر. 

جونهو لبهاشو برمیگردونه و شونه هاشو بالا میندازه و به بازیش ادامه میده. همین لحظه بهش از طرف یرین پیام میاد [اینو گوش کن. ببین برای قسمت تنش بین شخصیتها خوبه؟! (فایل صوتی رو ضمیمه کرده)] جونهو هدفونش رو توی گوشش میذاره و آهنگ رو گوش میده. نیکون که وسایلش رو جمع کرده رو به مینجون، میگه:

_ فکر کنم تا از پله ها برم پایین دستشوییم بریزه. میتونم از دستشویی استفاده کنم؟

مینجون با سر تایید میکنه. نیکون همینطور که به خودش میپیچه به طرف توالت میره. مینجون میگه:

_ پس من رفتم به کارم برسم.

مینجون از اتاق بیرون میره، بعد از چند لحظه مارک و جکسون وارد میشن. جونهو که تا این لحظه چشمهاشو بسته بود و حواسش توی آهنگ بود، چشمهاشو باز میکنه و تا اون دوتا رو میبینه، هدفون رو از گوشش برمیداره و میگه:

_ مینجون اینا رفتن؟!

مارک: آره همین الان دم در دیدیمش.

جونهو از تخت پایین میپره، چشمکی میزنه و درحالی که بیرون میره میگه:

_ منم میرم، تنهایی خوش باشید. هرموقع وویونگ داشت میومد بالا بهتون خبرمیدم.

مارک و جکسون روی کاناپه میشینن. جکسون دراز میکشه و سرش رو روی پای مارک میذاره، مارک میگه:

_ پاهای من مثل مال تو بالش خوبی نیست.

جکسون میخنده و ضربه ی آرومی به سینه ی مارک میزنه. مارک دستش رو دور صورت جکسون میگیره و همینطور که با انگشتهاش کنار صورتش رو نوازش میکنه با صدای جذابی میگه:

_ دوستت دارم.

جکسون که برای اولین بار این کلمات رو از مارک میشنوه با محبت توی چشمهاش خیره شده. یهو نیکون از توالت بیرون میاد و میگه:

_ اوغ، چقدر چندش... 

مارک و جکسون هر دو با تعجب بهش نگاه میکنن. جکسون سریع میشینه. نیکون ادای مور مور شدن در میاره و ادامه میده:

_ حالم بد شد، شما به خودتون میگید مَرد؟! چطوری توی خوابگاه پسرا راهتون دادن؟!

همینطور که با تنفر بهشون نگاه میکنه از اتاق بیرون میره. مارک با تعجب میگه:

_ نیکون اینحا چیکار میکرد؟!

جکسون با اضطراب لبش رو میگزه، سرش رو میون دستهاش میگیره و میگه:

_ چرا باید اون بفهمه؟!!! لعنتی!

مارک: اون هم اتاقیته... بلاخره میفهمید.

جکسون با چشمهای پر از ترس به مارک نگاه میکنه و میگه:

_ اگه به کسی بگه چی؟! 

مارک با ناامیدی سرش رو پایین میندازه. همین لحظه از طرف جونهو بهشون پیام میاد [وویونگ داره میاد بالا! (شکلک ناراحت)] 


داخلی - خوابگاه مدرسه - حیاط - عصر

جونهو به نرده ی پله های جلوی در خوابگاه تکیه داده. یرین آروم بهش نزدیک میشه و از پشت میترسونش. جونهو با عصبانیت نگاهش میکنه، یرین میگه:

_ گوشش دادی؟

جونهو: آهنگش خیلی صحنه رو اغراق آمیز میکنه. 

یرین: یعنی میگی لوسه؟!

جونهو با سر تأیید میکنه. یرین میگه:

_ خب... چیکارم داشتی؟!

جونهو با نگاهی شیطانی میگه:

_ پایه ای باهم یه کاری بکنیم؟!


داخلی - خوابگاه پسران - پشت بام - عصر

مینجون تنها جلوی لپتاپش نشسته و در مورد جونگیون جست و جو میکنه ولی اطلاعاتی ازش پیدا نمیکنه. آهی میکشه و در حالی که به آسمون نگاه میکنه زیر لب میگه:

_ حتی توی یه سایت هم عضویت نداره!


برش به دیشب 

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - شب

مینجون بعد از اینکه عکس جونگیون رو توی سایت مدرسه عوض میکنه، به نیکون پیام میده [چرا فقط عکسش؟! اگه دنبالشن، اسمش رو هم عوض کنیم بهتر نیست؟!] نیکون جواب میده [مشکلی نیست... اونا به یه اسم دیگه میشناسنش]

  

برش به حال

داخلی - خوابگاه پسران - پشت بام - عصر

 مینجون با خودش میگه "نکنه این اسم واقعیش نیست!!" از جاش بلند میشه و میگه:

_ نمیتونم به نیکون اعتماد کنم... معلوم نیست داره چیکار میکنه.


داخلی - مدرسه - کلاس یک - ظهر

مارک و جکسون و جینیونگ توی کلاس تنها هستن. جینیونگ میگه:

_ اه... امسال چرا تموم نمیشه، خسته شدم اینقدر درس خوندم... دلم میخواد تابستون با هم بریم گردش.

جکسون: آخ خوب گفتی.

مارک: راستی میخوام بهت یه چیزی رو بگم، نمیدونم چطوری بگم... من و جکسون...

همین لحظه جکسون پاش رو له میکنه و یواشکی با سر علامت میده "الان نه". جینیونگ همینطور با اشتیاق منتظره که مارک ادامه حرفش رو بگه اما مارک میگه:

_ ولش کن... دستشوییم داره میریزه. من رفتم.

جینیونگ با ناراحتی با خودش میگه "انگار هنوز خجالت میکشن" و آهی میکشه.  

   

داخلی - مدرسه - زیرزمین - ظهر

جونهو توی لپتاپ، دوربینهای دفتر معلمها رو نگاه میکنه و با دقت افرادی که برای نظارت دفتر معلم ها اومدن رو زیرنظر داره. مینجون توی موبایلش به صفحه ی اطلاعات جونگیون توی سایت مدرسه خیره شده و هی انگشتش رو نزدیک دکمه ی ویرایش میبره، با تردید دکمه ی ویرایش رو میزنه و میخواد عکس جونگیون رو به حالت اولش برگردونه که یهو جونهو میگه:

_ مینجون... بیا اینو نگاه کن! این آدم به بهانه ی بازرسی دفتر معلمها، داره پرونده های دانش آموزها رو نگاه میکنه... مشکوک میزنه.

مینجون: راست میگی، یعنی از طرف اون خلافکارهاییه که نیکون میگفت؟

جونهو: پس یعنی جونگیون واقعا یه مشکلی داره؟! بخاطر همین بود که از نیکون میترسید؟! شاید بخاطر همینه که کاراته بلده؟!

مینجون: چی؟! کاراته؟!

جونهو: یه بار دیدم که توی مدرسه یکی داشت اذیتش میکرد ولی اون خیلی حرفه ای ناک اوتش کرد!

مینجون دستی لای موهاش میکشه و میگه:

_ فکر میکنم خیلی چیزا هست که درمورد جونگیون نمیدونم! حس احمقا رو دارم.

جونهو دستش رو دور شونه ی مینجون میذاره و میگه:

_ شاید هنوز زود بوده که بهت بگه... بدبین نباش.


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - عصر

جکسون و مارک وارد میشن. مارک در توالت رو باز میکنه و وقتی مطمئن میشه کسی توی اتاق نیست با ناراحتی میگه:

_ همه ی جرأتمو جمع کرده بودم تا بهش بگم... چرا نذاشتی؟!

جکسون آه بلندی میکشه و با لحن تندی میگه:

_ ندیدی نیکون چقدر ازمون بدش اومد، اگه جینیونگم با فهمیدنش فکر کنه ما یه تیکه آشغالیم، چی؟!

مارک: حتی نیکونم میدونه، فقط جینیونگ که دوست صمیمیمونه، نمیدونه.    


داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 18 - عصر

جونهو و مینجون با اضطراب وارد اتاق میشن، مینجون میگه:

_ لعنتیا دارن خوابگاه رو هم میگردن، حالا چیکار کنیم؟

جونهو: بذار اتاق پسرا رو بازرسی کنن، بعدش جونگیون رو میاریم اینطرف.

مینجون: پس تو هم با یرین هماهنگ کن. 


داخلی - خوابگاه پسران - راهرو - عصر

نیکون درحالی که به طرف اتاقش میدوئه با خودش فکر میکنه "ایش... حالا که دم در مدرسه مراقب گذاشتن باید براش لباس مبدل ببرم، لعنتی کجا قایمش کنم؟!" به در اتاق چهارده میرسه اما تا لای در رو باز میکنه و جکسون و مارک رو داخل اتاق میبینه کمی تأمل میکنه و آروم بطوری که اونا متوجه حضورش نشن در رو روی هم میذاره و با خودش میگه " چاره دیگه ای ندارم... فعلا این بهترین کاره."

 

داخلی - خوابگاه پسران - اتاق 14 - عصر

جکسون با عصبانیت دستی به سرش میکشه. مارک دستش رو روی شونه ی جکسون میذاره و میگه:

_ حالا چرا اینقدر عصبانیی؟!

جکسون، مارک رو به دیوار میچسبونه و دستش رو کنارش به دیوار تکیه میده و همینطور که توی چشمهاش خیره شده میگه:

_ میدونی که اگه بقیه بفهمن نگاهشون بهمون عوض میشه، دیگه نمیتونیم راحت پیش هم باشیم، همه چیز عوض میشه... نمیخوام جینیونگ هم اونطوری نگام کنه.

مارک با محبت آروم دستش رو روی سینه های جکسون میکشه و میگه:

_ منم نمیخوام دوست خوبی مثل جینیونگ رو از دست بدم اما اگه اون ما رو همینجوری که هستیم نمیخواد، پس همون بهتر که دوستمون نباشه.

جکسون با دست کنار صورت مارک رو نوازش میکنه و پیشونیش رو به پیشونی مارک تکیه میده و با غمی توی صداش میگه:

_ حق با توئه... اما خیلی برام سخته.

مارک لبخند کوچیکی میزنه، بازوش رو نیشگون میگیره و میگه:

_ چیه؟ نکنه جینیونگ رو بیشتر از من دوست داری؟!

جکسون با پیشونی ضربه ی آرومی به پیشونی مارک میزنه و میگه:

_ مگه میشه؟!

و بو✿سه ی گرمی روی پیشونیش میذاره. همین لحظه یهو نیکون در رو باز میکنه و میگه:

_ هم اتاقی های من خیلی بچه های خوبین.

مارک و جکسون سریع از هم جدا میشن. جیساب و بازرسها با دیدن اونا شکه شدن. جیساب با عصبانیت داد میزنه:

_ شما دوتا دارید چه غلطی میکنید؟!!!!  

  

✿پایان قسمت بیستم✿





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : جونهو، مینجون، مارک، جکسون، مارکسون، جونگیون، نیکون،
لینک های مرتبط :





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : مارک، جکسون، مارکسون، GOT7،
لینک های مرتبط :





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : Junbros، جونهو، مینجون، 2PM،
لینک های مرتبط :





نوع مطلب : Out Of Control، 
برچسب ها : مارک، جکسون، مارکسون،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic